نكاست . « 1 » همچنين ، قضيّهاى است كه در كتاب « السّفراء » خواندهام و عين الفاظش را در كتاب « الكرامات » آوردهام و در اين جا قسمتى از مضمون آن را نقل مىكنم :
قبل از آن كه براى مرقد امام حسين عليه السّلام ساختمان درست شود ، علىّ بن عاصم زاهد با دستهاى از مردم آن جا به زيارت رفته بودند . ناگاه حيوان درندهاى وارد شد . همه فرار كردند امّا او تكان نخورد . به كف دست حيوان نگاه كرد ، ديد پنجهاش به خاطر چوب نىاى كه به آن خليده ، ورم كرده است . چوب نى را بيرون كشيد و پنجهى حيوان را محكم فشرد و بعد با تكّهاى از عمامهاش سفت بست .
از جملهى آن چه من خود ديدهام آن كه در زمانى كه با خانواده در جوار مرقد مولا على عليه السّلام به سر مىبرديم ، يك شب برخى كنيزان و اعضاى خانواده با آشفتگى پيش من آمدند و گفتند : ديديم در محلّ رخت كن حمام بورياهاى كف آن ، گاهى به هم پيچيده مىشوند و گاهى پهن مىشوند و نديديم چه كسانى اين كار را مىكنند . من خود برخاستم و نزديك در رخت كن حمام آمدم و گفتم :
« سلام بر شما ، خبر كارى كه شما كردهايد ، به من رسيد . ما همسايگان و مهمانان مولايمان حضرت على عليه السّلام و فرزندان اوييم . ما در همسايگى شما به شما بد نكردهايم . پس شما هم مجاورت حضرت على عليه السّلام را بر ما ناگوار مسازيد . اگر به كارهايتان ادامه دهيد ، شكايت شما را به آن جناب خواهيم نمود . » بعد از آن ، هرگز نديديم كه متعرّض رخت كن حمام شوند .
دخترم شرف الأشراف - كه حافظ و كاتب قرآن است و اميدوارم خداوند ارمغانهاى نيكى را بر او كامل سازد - به من گفت : كسانى كه آنها را نمىبيند ، به او سلام مىكنند . من در آن محل ايستادم و گفتم : « سلام بر شما اى اجسام لطيف ، دخترم ، شرف الأشراف ، به من گزارش داده است كه با سلام گفتن مزاحم
هامش
( 1 ) مقاتل الطّالبيّين : 191 .