تخطي إلى المحتوى الرئيسي

نزهة الناظر وتنبيه الخاطر ( چشم تماشا ) ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
زبان به تعرّض آنان گشود جز آن‌كه چنان پاسخ رسواكننده‌اى به او دادند كه رسوايىاش تا ابد بر آنان ماند . و چون امام موسى بن جعفر بيرون آمد نفيع انصارى به سويش رفت و افسار درازگوش امام را گرفت و گفت : تو كيستى ؟ امام كاظم عليه السلام فرمود : افسار درازگوش را رها كن ، و نفيع در حالى كه دستش مىلرزيد با رسوايى بازگشت . عبد العزيز به او گفت : به تو نگفتم ؟ امام كاظم عليه السلام فرمود : اى مرد ، اگر نسبم را مىخواهى ، من پسر محمّد حبيب خدا ، پسر اسماعيل ذبيح خدا هستم و اگر شهرم را مىخواهى ، جايى است كه خداوند عزّوجلّ حجّ آن را بر مسلمانان و نيز تو - اگر از آنها باشى - واجب كرده است و اگر قصد تفاخر در شأن و منزلت را دارى ، به خدا سوگند مشركان قوم من به هم‌رتبه بودن با مسلمانان قوم تو راضى نشدند ، آن هنگام كه گفتند : اى محمّد ، هم‌رتبگان ما را از قريش به جنگ ما روانه كن . « 1 » 420 - - 24 . هارون الرشيد حجّ گزارد ( و پس از ورود به مدينه ) امام موسىبن جعفر عليهما السلام سوار بر استر او را ملاقات كرد . هارون بر او خرده گرفت و گفت : همچو تويى در حسب و نسب و سابقه سوار بر استر به ملاقات من مىآيد ؟ ! حضرت پاسخ داد : از تكبّر اسب فرود آمدم و از خوارى درازگوش بالاتر رفتم و بهترين كارها ميانهء آنهاست .
هامش
( 1 ) . در جنگ بدر سه سردار قريشى از سپاه مكّه به نام عتبه و شيبه پسران ربيعه و وليد پسر عتبه هماورد طلبيدند ؛ سه تن از انصار روانه شدند اما سرداران قريشى خواستند كه سه جنگاور هم رتبهء آنان از ميان مهاجران قريش به جنگشان بيايد ، پس حضرت على و حمزه و عبيده به ميدان آمدند .
نزهة الناظر وتنبيه الخاطر ( چشم تماشا ) ( فارسى ) — صفحة 197 | الحلواني / عبد الهادى مسعودى