5
اكنون داستان دردناك اندلس را رها مىكنيم و به مغرب مىپردازيم .
دورهء فرمانروايى العادل از دو سال درنگذشت و آن نيز سراسر آشوب و اغتشاش بود . قبايل عرب و بربر بخصوص قبايل هسكوره در همان حوالى پايتخت دست به آشوب و تاراج گشوده بودند و كار بنى مرين روزبهروز بالا مىگرفت و بر بسيارى از قبايل و نواحى غلبه يافته بر مردم باج و خراج مىبستند . فاس و تازى و مكناسه كه در نزديكى منازل ايشان بودند ، بيشتر در معرض تعرض ايشان قرار داشتند . « 32 »
از مهمترين حوادثى كه در اين مدت كوتاه اتفاق افتاد يكى قيام عربهاى خلط بود كه شيخ ايشان هلال بن مقدم نام داشت و ديگر قيام بربرهاى هسكوره كه شيخ ايشان عمر بن وقاريط بود . نخست ابن يوجان براى گوشمال آنان اقدام كرد ولى كارى از پيش نبرد ، آنگاه العادل لشكرى به سردارى ابراهيم بن اسماعيل بن ابى حفص گسيل داشت .
او نيز منهزم شد و كشته گرديد و آشوب و تاراج و كشتار همچنان برقرار خود بماند . « 33 »
در حالىكه در مغرب وضع بدينسان بود ، در اندلس نيز حادثهاى عظيم رخ داد السيد ابو العلى والى اشبيليه و قرطبه بر ضد برادر خود العادل قيام كرد و خود را خليفه خواند . در دوم ماه شوال سال 624 ه / پانزدهم سپتامبر سال 1227 م در اشبيليه خلع طاعت كرد .
بعضى از مشايخ موحدين زمينهء كار را آماده كرده بودند ، در روز عيد فطر قاضى شهر ابو الوليد بن ابى الاصبغ بن الحجاج خطبهاى ادا كرد و در آن از استحقاق ابو العلى به خلافت سخن گفت . روز بعد مشايخ موحدين در مجلس او گرد آمدند و با او به خلافت بيعت كردند و او را المامون لقب دادند . از آن پس واليان اندلس و مقدم بر همه السيد ابو زيد والى بلنسيه با او بيعت كردند و خبر بيعت به آن سوى آب به سبته و طنجه
هامش
( 32 ) . ابن ابى زرع روض القرطاس ص 166 ، تاريخ ابن خلدون ، ج 7 / ص 170 .
( 33 ) . تاريخ ابن خلدون ، ج 6 / ص 252 .