كشور خود بازگشت . اين واقعه در سال 1138 م اتفاق افتاد .
روايات مسيحى بعد از اين نبرد عظيمى كه آلفونسو هنريكيز در اراضى مسلمانان به راه انداخت سخن مىگويند . در سال بعد ، يعنى سال 1139 م / 533 ه اين جنگ آغاز شد و مسيحيان بر لشكر انبوه اسلامى پيروز شدند . اين جنگ در مكانى موسوم به اوريك بود بر كرانه رود تاجه ولى در روايات عربى از آن نشانى نمىيابيم . روايت مسيحى مىگويد كه آلفونسو هنريكيز پس از اين پيروزى عزم آن كرد كه به خود عناوين و القاب پادشاهى دهد . امپراطور آلفونسو ريمونديس نزد پاپ كس فرستاد و بر اين تصميم امير پرتغال اعتراض كرد . آلفونسو هنريكيز به اين اعتراض توجه نكرد و شايد هم پاپ در ماجرا دخالت نمود . آلفونسو هنريكيز مسئله پادشاهى خود را چون يك مسئله ملى با مردم پرتغال در ميان نهاد . در سال 1143 در شهر لاميگو در شمال پرتغال و در جنوب رود دويره مجلس مشاورهاى ترتيب داد و روحانيان و اشراف و نمايندگان شهرها بيامدند . در اين مجلس راى داده شد كه او مىتواند القاب و عناوين پادشاهى را بر خود بندد و او را پادشاه خواندند و مقرر شد كه اعقاب او هم پادشاه خوانده شوند . پس از رأى مجلس اسقف براجا تاجى مرصع به جواهر بر سر او نهاد .
پادشاه جديد قوانينى را كه نمايندگان طبقات تقديم كرده بودند ، تصويب كرد .
مسئله اول اين قانون مسئله موروثى بودن تخت پادشاهى بود و اينكه اگر پادشاه بميرد و فرزند ذكور نداشته باشد دخترش به جاى او خواهد نشست . مسئله ديگر قانون اشراف بود كه چه كسانى مىتوانند در اين طبقه جاى گيرند . گفتند آنهايى كه در رگشان خون سلطنت باشد يا پادشاه و يا يكى از خويشاوندان او را يا پرچم ملى را در ميدان جنگ نجات بخشيده باشد يا كسى كه توانسته باشد يكى از سرداران بزرگ دشمن را بكشد يا پرچمى از پرچمهايشان را به غنيمت گيرد .
مسئله سوم ، مسئلهء اجراى عدالت بود . مقرر شد كه همه پرتغاليها از پادشاه به اعتبار اينكه بزرگترين قاضى در همه بلاد است اطاعت كنند و هركس را كه يك بار يا دو بار دزدى كند تعزير نمايند و كسانى را كه مرتكب دزديهاى بزرگ مىشوند به آتش داغ كنند يا بكشند . و زن صاحب شوى را اگر زنا كند با مردى كه با او زنا كرده است در آتش بسوزانند . قاتل هركس كه باشد اعدام گردد و نيز هركس
تاريخ دولت اسلامى در اندلس ( فارسي ) — صفحة 541
مساهمون: عبد المحمد آيتى
ص٥٤١