تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 126

مساهمون:

ص١٢٦
داشته باشد . خرّيت گفت : همان كه گفتم . زياد پرسيد كه چرا آن مرد مسلمان را كشتيد ؟ گفت : من او را نكشتم ، جمعى از ياران من او را كشتند . زياد گفت : آنان را به من تسليم كن . خرّيت گفت : چنين كارى نشايد . زياد گفت : پس تو خود در قتل او شريكى . گفت : همان كه شنيدى . ( 1 ) گويد : ما يارانمان را به پيش خوانديم ، او نيز به پيش خواند و جنگ آغاز كرديم . به خدا از آن زمان كه ديده به جهان گشوده‌ام جنگى اين چنين نديده بودم . نخست با نيزه حمله كردند و چنان كردند كه ديگر نيزه‌اى در دستهاى ما نماند ، به ناچار دست به شمشير برديم ، و بر هم زديم تا شمشيرهايمان كج شد . اسبان ما و اسبان آنان مجروح شده بود و از ما و از آنان بسيارى مجروح شدند . دو مرد از ما كشته شدند . يكى سويد غلام زياد كه همواره در كنار او بود و مردى از ابناء [ 228 ] به نام واقد بن بكر و پنج نفر ما از آنان كشتيم . تا شب در رسيد . هم آنان سخت از ما كراهت داشتند و هم ما از آنان . دشمنى و كينه‌توزى به اوج خود رسيده بود . زياد و من نيز مجروح شده بوديم . من و زياد در جانبى خوابيديم و آنان در جانبى . خرّيت و يارانش ساعتى از شب درنگ كردند ولى به ناگاه از آنجا رفتند . و بامدادان ديديم كه رفته‌اند . به خدا سوگند رفتنشان را ناخوش نمىداشتيم . ما از پى ايشان به بصره رفتيم . شنيديم به اهواز رفته‌اند و در كنار شهر فرود آمده‌اند . جمعى از يارانشان - قريب به دويست تن - هم كه در كوفه مىبودند به آنها پيوسته بودند . اينان به هنگام قيام خرّيت آمادگى نداشتند و بعدا خود را به اهواز رسانيده بودند . زياد گزارش كار خويش به على ( ع ) نوشت : اما بعد ، با دشمن خدا ، خرّيت بن راشد و اصحابش در مداين بر خورد كرديم آنان را به هدايت و حق و آنچه هر دو ما بدان معتقديم فراخوانديم ولى آنان را غرورشان به گناه كشانيد و از حق سر برتافتند و شيطان كردارهايشان را در چشمشان بياراست و از راه راست منحرف شدند پس آهنگ نبرد ما كردند و ما در برابرشان نيك پايدارى كرديم و ميان ما جنگى سخت در گرفته بود . از نيمروز تا وقت غروب . دو مرد صالح از ما به شهادت رسيد و پنج تن از آنان كشته شد . و ميدان نبرد را به سود ما رها كردند . از هر دو طرف جمعى مجروح شدند . اما چون شب بر سر دست آمد در زير پردهء تاريكى بىخبر گريختند و به اهواز شدند . خبردار شدم كه در محلى از شهر مقام كرده‌اند . ما در بصره هستيم و جراحات خود را مداوا مىكنيم و منتظر فرمان امير المؤمنين هستيم . خداوند رحمت خود بر تو ارزانى دارد . و السلام . ( 2 ) چون نامه به على ( ع ) رسيد و آن را براى مردم خواند . معقل بن قيس [ 229 ] رياحى بر خاست و گفت : يا امير المؤمنين ، خداوند كار تو را به صلاح آورد ، مىبايست به جاى هر نفر كه فرستاده‌اى ده نفر از مسلمانان مىفرستادى تا چون به آنان مىرسيدند مهلتشان نمىدادند و رشتهء حياتشان مىبريدند و اما اگر آنان با گروهى همچند خود روياروى شوند مقاومت خواهند كرد كه اينان عرب‌اند و از لشكرى همچند خود روى برنتابند و سخت پايدارى كنند و از دل و