خبرهايى پىدرپى از فتح مصر و كشته شدن محمد بن ابى بكر در مىرسيده معاويه بر منبر شده و از قتل محمد بن ابى بكر مردم را آگاه ساخته است . انصارى گفت : يا امير المؤمنين هرگز مردم شام را نديده بودم كه مثل آن روز شادمانى كنند ، روزى كه خبر قتل محمد بن ابى بكر به آنها رسيد . على ( ع ) گفت : آرى ، به همان اندازه كه آنان از قتل او شادمانند ما محزونيم ، حتى چند برابر بيش .
( 1 ) پس على ( ع ) عبد الرحمن بن شريح شامى را از پى مالك بن كعب فرستاد و او را از راه بازگردانيد .
على ( ع ) بر مرگ محمد بن ابى بكر سخت اندوهگين شد ، آن سان كه نشان اين اندوه بر چهرهء او آشكار بود . پس بر خاست و براى مردم سخن گفت . نخست خدا را ستايش كرد و بر او ثنا خواند . آنگاه چنين گفت :
بدانيد كه مصر را جماعتى فاجران و دوستداران جور و ستم و كسانى كه مردم را از راه خدا منحرف مىسازند و اسلام را به كژراهه مىخواهند تصرف كردند و محمد بن ابى بكر به شهادت رسيد - خدايش رحمت كناد - او اكنون بر آستان خداوندى جاى دارد . به خدا سوگند از آن زمان كه او را شناخته بودم همواره در انتظار قضاى الهى بود و چشم به راه پاداش او . كجتابيهاى فاجران را دشمن بود و نرمى و وقار مؤمنان را دوست . و من به خدا سوگند خود را ملامت نمىكنم كه در كار كوتاهى كردهام يا ناتوانى نمودهام . من به جنگاورى و لشكركشى نيك آگاهم ، قدم در راه مىنهم و موارد خطر را مىشناسم و در فرماندهى انديشهام استوار و درست است . اما شما را به يارى خواندم با فرياد بلند و چون فرياد خواهان آشكارا ندا در دادم كه اى مردم به فرياد رسيد و شما سخن من نشنيديد و فرمان من اطاعت نكرديد تا عواقب ناگوار كار نمودار گرديد . از آن گونه كسانيد كه نه به يارى شما انتقامى توان گرفت و نه به پايمردى شما به مقصودى توان رسيد . بيش از پنجاه روز است كه شما را به يارى برادرانتان دعوت كرده بودم چونان اشترى كه لفجهايش شكافته باشد و از خستگى بنالد ، ناليديد . و به زمين چسبيديد همانند كسى كه هيچگاه آهنگ جهاد با دشمن در دل ندارد و نمىخواهد از اين راه ثوابى اندوزد . تا آنگاه كه از ميان شما خردك سپاهى پريشانحال و ناتوان « چنان كه گويى آنان را به سوى مرگ مىكشند و آنان مىنگرند » نزد من آمد . مرگ بر شما باد . سپس از منبر فرود آمد و به مقام خود رفت .
گويد : على ( ع ) به عبد اللّه بن عباس كه والى بصره بود نامهاى چنين نوشت :
الغارات ( فارسي ) — صفحة 107
مساهمون: إبراهيم بن محمد الثقفي الكوفي
ص١٠٧