تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الغارات ( فارسي ) — صفحة 103

مساهمون:

ص١٠٣
مىتاختند ، كنانه نيك مقاومت مىكرد و آن را در هم مىشكست تا به نزد عمرو بازمىگشتند . چون عمرو چنان ديد نزد معاوية بن حديج كندى فرستاد و به ياريش خواند . معاوية بن حديج با سپاهى گران در رسيد . چون كنانه را چشم بر آن سپاه افتاد از اسب فرو جست ، ياران او نيز پياده شدند . كنانه ياران معاويه را به شمشير مىزد و مىخواند :
« وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ كِتاباً مُؤَجَّلًا وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ مَنْ يُرِدْ ثَوابَ الْآخِرَةِ نُؤْتِهِ مِنْها وَ سَنَجْزِي الشَّاكِرِينَ [ 198 ] »
و همچنان شمشير مىزد تا به شهادت رسيد . خدايش رحمت كناد .

( 1 ) كشته شدن محمد بن ابى بكر رحمة اللّه عليه

چون عمرو بن عاص كنانه را كشت به سوى محمد بن ابى بكر روى نهاد . ياران محمد از گردش پراكنده شده بودند . چون محمد خود را تنها ديد بيرون آمد و به راه افتاد تا بر سر راه خود به خرابه‌اى رسيد ، در آنجا مأوا گرفت . عمرو بن عاص به فسطاط [ 199 ] در آمد معاوية بن حديج كه براى يافتن محمد بن ابى بكر به هر جا سر مىكشيد ، به چند تن از عجمان رسيد . از آنان پرسيد كه آيا به كسى كه نشناسندش بر نخورده‌اند . گفتند : نه . پس يكى از آنها گفت : من به فلان خرابه رفتم مردى در آنجا نشسته بود . ابن حديج گفت : به پروردگار كعبه سوگند كه او خود محمد است و شتابان به سوى خرابه روى نهادند و بيرونش آوردند ، از تشنگى نزديك به مردن بود . او را به فسطاط بردند . برادرش عبد الرحمن بن ابى بكر [ 200 ] در لشكر معاويه بود . به خشم آمد ، بر جست و عمرو را گفت به خدا سوگند نمىگذارم برادرم را اسير و دست بسته بكشيد . نزد معاوية بن حديج كس بفرست و او را از كشتن محمد بازدار . عمرو نزد معاوية بن حديج كس فرستاد كه محمد را نزد من بياور . معاويه گفت : شما پسر عمّ من كنانة بن بشر را مىكشيد و من از محمد دست بر دارم ؟ هرگز . « آيا كفار شما از ايشان نيرومندترند يا در كتابها آمده كه در امان هستيد [ 201 ] » محمد گفت : يك قطره آب به من دهيد . معاوية بن حديج گفت : خداوند همواره مرا لب تشنه دارد ، اگر قطره‌اى آب به تو دهم . شما عثمان را بىگناه تشنه كشتيد و خدا او را از شراب گواراى بهشت سيراب كرد و تو را اى پسر ابو بكر تشنه مىكشم و خدا تو را حميم و غسلين بنوشاند . محمد بن ابى بكر گفت : اى پسر زن يهودى جولاه ، اين كار به دست تو نيست كه در آن جهان به هر كس چه بنوشانند ، به دست خداست كه دوستانش را سيراب كند و دشمنانش را ، يعنى تو را و همانندان تو را و آنان كه تو را دوست دارند و آنكه تو دوستش دارى ، حميم [ 202 ] و غسلين دهد . به خدا سوگند ، اگر شمشيرم در دست من بود ، هرگز تا به اين حد زبان درازى نمىكرديد . معاوية بن حديج گفت : مىدانى با تو چه خواهم كرد ؟ تو را در شكم اين خر مرده مىكنم و آتشش مىزنم محمد گفت : اگر با من چنين كنيد ، تازگى ندارد ، بسا با اولياى خدا چنين كرده‌ايد . به خدا سوگند ، اميد آن دارم كه خدا آن آتشى را كه مرا از آن مىترسانى بر من سرد و