چون حسن اين شنيد رفت برون * غول پيش پرى بماند درون
اندر آن حال شد عيان عفريت * با حسن بر فروخت چون كبريت
گفت بيرون در آمدن از چيست * آن پريرو سزاى احدب نيست
حالى احدب برون شود از كاخ * تو به پيش عروس رو گستاخ
عيش كن در بهشت با آن حور * همچو پروانه شاد شو زان نور
گو بدان مه كه شوهر تو منم * مخور انده كه همسر تو منم
« نقل از صفحهء 67 هزار دستان دهقان سامانى »