تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 159

مساهمون:

ص١٥٩
شما شد و حال با يارى پسر رسول خدا آن عيب و عار را از خودتان پاك كنيد و به خدا قسم هر كه در يارى كردن به او كوتاهى كند به آفت خوارى در ارتباط با فرزندانش و كمى تعداد قوم و قبيله‌اش گرفتار مىشود ؛ و اين ، منم كه آماده جنگ شده‌ام زيرا هر كه كشته نشود مىميرد و هر كه فرار كند نمىتواند در برود پس خدا رحمت‌تان كند پاسخ نيكو دهيد . بنو حنظله گفتند : ما تيرهاى تيردان تو هستيم و جنگجويان قبيله‌ات ، اگر ما را بيندازى به هدف مىرسى و اگر ما را به جنگ ببرى ، پيروز مىشوى ، در هر فراز و نشيبى همراه تو خواهيم بود و با شمشيرها و بدنهايمان از تو دفاع خواهيم كرد . و بنى اسد گفتند : اى ابا خالد ! مبغوض‌ترين چيز در نظر ما ، مخالفت با تو و سرپيچى از رأى تو است و صخر بن قيس دستور ترك قتال به ما داده و ما اين را پسنديده‌ايم و با ترك قتال عزّت ما محفوظ مانده پس به ما مهلت ده تا مشورت كنيم و نظر نهايى خودمان را به شما گزارش نمائيم . و بنى عامر گفتند : ما خويشاوندان و هم‌پيمانان تو هستيم كه با خشم تو خشنود نمىشويم و بر خلاف تصميم تو گام برنمىداريم پس آمادهء اجراى دستورهاى تو هستيم و تصميم‌گيرى با شماست . سپس متوجّه بنى اسد شد و گفت : به خدا قسم اى بنى اسد ! اگر به يارى فرزند رسول خدا نشتابيد ، خدا شمشير را از بالاى سرتان برنمىدارد و خودتان به جان هم مىافتيد . سپس نامه‌اى به امام حسين ( ع ) نوشت ( برخى مقتل‌نويسان گفته‌اند كه نامه را همراه حجّاج بن بدر تميمى سعدى فرستاد ) و در نامه چنين نوشت : أمّا بعد نامه‌ات به من رسيد و فهميدم آنچه را كه مرا به سوى آن دعوت كرده بودى كه از اطاعت تو و يارى تو بىبهره نباشم . البته روى زمين از عالم به خير و راهنما بر راه نجات خالى نبوده و نخواهد بود و شما حجّت خدا بر خلقش و امانت او در روى زمين‌اش هستيد ؛ شما از زيتونه احمديّه شاخه گرفته‌ايد كه پيامبر اصل و اساس آن و شما شاخه‌هايش هستيد . پس به سوى ما گام برداريد ( و اميدوارم كامروا باشيد ) كه گردنهاى بنى تميم را مطيع‌تر كرده‌ام و حالا در آتش عشق يارى تو مشتعل هستند و بنى سعد را ( هم ) براى تو رام كرده‌ام و زنگ دلهايشان را به خوبى شستشو داده و زايل كرده‌ام . . . نامه را همراه حجّاج كه آماده حركت به سوى حسين ( ع ) بود و گروهى از عبدييّن نيز قبلا رفته بودند فرستاد و اين گروه در كربلا ، نامه را به حسين ( ع ) رساندند و چون نامه را خواند ، گفت : چه شده بر تو ؟ ( شايد مراد اين باشد كه پس چرا نيامده‌اى ) خدا تو را از