نصرانى از آن مىنوشند ، و حيوانات و درندگان بيابانها در آن مىلولند بر او و همسران و اولادش حرام كردهايد ؟ ببينيد كه تشنگى آنان را از پا انداخته است . با خانواده حضرت محمد ( ص ) چقدر رفتار ناپسند كرديد ؟ خداوند شما را روز تشنگى - اگر از همين لحظه توبه نكنيد و برنگرديد - سيراب نكند . سخن حرّ به اينجا رسيده بود كه چند نفر از دشمن به او حمله بردند و شروع به تيراندازى كردند و حرّ برگشت و در پيش امام ( ع ) ايستاد .
ابو مخنف روايت كرده است : كه يزيد بن سفيان ثغرى از بنى حارث بن تميم ؛ گفته بود :
به خدا اگر حرّ را موقع رفتناش مىديدم با سرنيزه دنبالش مىكردم ( راوى گفت ) درحالىكه دشمن به شدّت مشغول جنگ بود ، حرّ بن يزيد پيشدستى مىكرد و بر آنان حمله مىبرد و رجز مىخواند و اسبش از دو گوش پيشانى زخمى شده بود و خونش جارى بود . در اين موقعيّت حصين بن تميم تميمى به يزيد بن سفيان گفت : اين همان حرّ است كه آرزويش مىكردى . گفت بلى و به سوى او رفت و گفت : اى حرّ ! علاقه به مبارزه دارى ؟
حرّ گفت : بلى و به طرف او رفت . حصين مىگويد : به دقّت به آنها نگاه مىكردم به خدا مثل آن بود كه جان يزيد بن سفيان در اختيار حرّ باشد كه به محض رسيدن او را به قتل رساند .
ابو مخنف از ايّوب بن مشرح خيوانى از بنى حارث بن تميم روايت كرده كه او مىگفت :
حرّ بر اسب خود جولانى داد و من تيرى به سوى او رها كردم كه شكم اسبش را دريدم و در همان لحظه اسب او لرزيد و تعادلش را از دست داد و به زمين افتاد و حرّ از روى آن مانند شير شمشير به دست پريد و جنگ بىنظيرى كرد .
ابو مخنف گفته است : چون حبيب كشته شد ، حرّ پياده مىجنگيد و سپس حرّ و زهير جنگ سختى كردند و چون يكى حمله مىكرد و در محاصره قرار مىگرفت ، ديگرى حمله مىكرد و او را خلاص مىكرد كه مدّتى بدين نحو جنگيدند تا اينكه جماعتى بر حرّ حملهور شدند و او را به قتل رساندند و چون كشته شد ، حسين ( ع ) بر بالاى سرش ايستاد و به او گفت : تو در دنيا آزاد مرد و در آخرت خوشبختى چنان كه مادرت ترا « حرّ » ناميده است .
* * *
111 - حجّاج بن بدر تميمى سعدى :
حجّاج از مردم بصره و از قبيله بنى سعد بن تميم بود ، كه نامهء مسعود بن عمرو را به