تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تسمية من قتل مع الحسين ( ع ) لفضيل الاسدى الكوفي / إبصار العين في أنصار الحسين ( ع ) للشيخ محمد السماوي / نفثة المصدور فيما يتجدّد به حزن يوم العاشور لشيخ عبّاس قمّى ) ( سه مقتل گويا در حماسهء عاشورا ) ( فارسي ) — صفحة 153

مساهمون:

ص١٥٣
بگويد . اذان گفته شد و وقت اقامه رسيد كه در اين لحظه حسين ( ع ) با روپوش و رداء و نعلين ، بيرون آمد و خدا را سپاس و ثنا گفت و سپس فرمود : اى مردم ! اين سخنان من معذرتى است به درگاه خدا و به شماها ، همانا من به سوى شما حركت نكردم مگر بعد از رسيدن نامه‌هاى شما تا آخر سخنان آن حضرت . پس مردم سكوت اختيار كردند و حضرت به مؤذّن دستور داد كه اقامه بگويد و او اقامه گفت . حسين ( ع ) به حرّ فرمود : مىخواهى با همراهانت نماز بخوانى ؟ حرّ گفت : نه و بلكه به همراه شما نماز مىخوانم و حسين ( ع ) با آنان نماز را اداء فرمود و سپس به جائى كه برايش تعيين شده بود ، رفت و يارانش به دور او ، اجتماع كردند و حرّ هم به خيمه خودش رفت و يارانش دور او را گرفتند و سپس به اردوگاه خود رفتند و هر شخص افسار مركب خود را گرفت و در سايهء آن نشست تا عصر شد و حسين ( ع ) دستور كوچيدن داد و براى نماز عصر ندا در داد و با مردم نماز خواند ، و بعد از نماز متوجّه مردم شد و بعد از سپاس و ستايش خدا فرمود : اى مردم ! اگر شما تقوا داشته باشيد . . . تا آخر . حرّ گفت : به خدا من نمىدانم كه جريان اين نامه‌ها چيست ؟ حسين ( ع ) به عقبة بن سمعان فرمود كه خورجين را كه نامه‌ها در آنست ، بيرون بياورد خورجين پر از نامه بود او اين نامه‌ها را در مقابل آنان ريخت . حرّ گفت : ما از كسانى نيستيم كه به شما نامه نوشته‌اند و دستور داريم كه در هر جا با شما ملاقات كرديم ، از شما جدا نشويم تا شما را پيش ابن زياد ببريم . حسين ( ع ) فرمود : مرگ به تو نزديك‌تر است از اين حرف و سپس به يارانش دستور حركت داد و آنان سوار شدند و منتظر شدند تا زنها هم سوار شدند و حضرت فرمود : حركت كنيد و برگرديد و چون خواستند برگردند ، افراد حرّ مانع شدند . حسين ( ع ) به حرّ فرمود : مادرت به عزايت بنشيند چه مىخواهى ؟ حرّ گفت : به خدا قسم اگر عربى غير از تو در موقعيّتى كه تو هستى اين حرف را به من مىزد ، مقابله به مثل مىكردم و كوچكترين هراسى از عواقب آن نداشتم ولى به خدا ، در ياد از مادر تو ، راهى ندارم جز آنكه به نيكوترين وجه ممكن ، متذكّر شوم . حسين ( ع ) گفت پس چه مىخواهى ؟ حرّ گفت : مىخواهم تو را پيش عبيد اللّه ببرم ، امام فرمود : در اين صورت به سخن تو گوش نمىكنم . حرّ گفت : من هم دست از تو برنمىدارم كه در نتيجه سه بار كشمكش رخ داد و بعد از آن حرّ گفت : من مأمور به قتال تو نشده‌ام ولى مأمورم كه از تو جدا نشوم تا تو را به كوفه برسانم حالا كه قبول نمىكنى پس راهى را بگير كه نه