كرد ؛ زيرا آن دو كتاب در اين باب درمانكنندهاند ، و من خواهش شما را پذيرندهام ، در حالى كه از خدا يارى مىجويم ، و بر او تكيه مىكنم ، و هر فصلى از آن را به خود استوار مىگردانم ، و دليلى را كه درست مىدانم ياد مىكنم ، سپس آن را گسترش مىدهم گسترش دادنى كه هدفش دانسته شود ؛ و در روشن كردنش سخن درازى نمىكنم ، كه نوآموزان را به ستوه آورد ؛ و از پرسشهائى كه از هر دليلى است چيزى را ياد مىكنم كه ناگزير از آن باشد ، و درستترين چيزى باشد كه در اين باب يادآور مىشود . پس همانا اگر خدا بخواهد بعدها دوباره شرحى رسا بر اين شرح يا بر ذخيره مىنويسم ، زيرا ذخيره نيز نياز به شرح دارد ؛ و به ويژه نيمهء اولش .
و در آنجا دليلهاى مورد اعتماد و چيزهائى را كه عرضه گرديده است مىآورم ، و استوارترين شبهههاى مخالفين را در هر فصلى ذكر مىكنم ، و از خداى بزرگ كمك و يارى مىجويم ، او مرا بس است و نيكو ياورى است .
بدان كه « نگارنده كتاب جمل العلم » سخن را از حدوث اجسام آغاز كرده است ؛ بدون آنكه كارى را كه هركسى بايد پيش از همه كار انجام دهد يادآور شود ، و آن عبارت از لزوم انديشيدن است ، برابر آنچه در ذخيره و ملخص با توجه داشتن به درستىاش ، انجام داده است . « و اينكه لزوم انديشيدن بايد پيش از همه چيز ذكر شود ، از آن روى است « 1 » » كه گفتگو از اينكه بايد انديشيد ، و خداى بزرگ شناسائى خودش را از انسان خواسته است ، پس از آن است كه بداند كارهائى را بايد انجام بدهد ، و نمىتواند بداند مكلف است . مگر بعد از آنكه خداى بزرگ را يگانه و درستكار شناخته باشد ، زيرا هرگاه او را داراى صفاتى « شايسته » و ويژه بداند خواهد دانست كه ناگريز او را به آنچه بايد انجام بدهد وادار خواهد كرد ،
هامش
( 1 ) مطلبى كه مىخواهد بيان كند اين است كه التزام به تكليف و لزوم انديشيدن دربارهء خدا در سرشت انسان است ، و فطرى او است ، نه اينكه شرع آن را واجب گردانيده باشد و اگر چنين نباشد دور لازم خواهد آمد ، زيرا بنابراين كه لزوم شناسائى خدا واجب شرعى باشد لزوم تفكر بعد از شناختن خدا و شريعت است و شناختن خدا هم بعد از پىبردن به لزوم تفكر خواهد بود .