در روى زمين ، شهرى بزرگتر از آن نيست و از آنجا كافور ، ياقوت و عنبر مىآورند و درختانشان عود است . اين شهر به دست مسيحيان است و هيچ پادشاهى در آنجا حكومتى ندارد . در اين شهر كنيسههاى بسيارى است كه بزرگترينشان كنيسهء حافر است .
در محراب اين كنيسه ، ظرفى است طلايى و درونش سُمى نهاده است كه گويند آن سم چارپاى سوارى حضرت عيسى ( ع ) است . گرد اين ظرف ؛ طلا ، جواهر ، ديبا و ابريشم تزيين شده است . همه ساله شمار بسيارى از مسيحيان به آنجا مىروند و بر گردش طواف و آن را زيارت مىكنند و مىبوسند و به بركت آن از خداوند حاجت مىطلبند . اين است رفتار مسيحيان ؛ سُمى كه مىپندارند از آنِ چارپاى سوارى حضرت عيسى ( ع ) است . اما شما فرزند دختر پيامبرتان را مىكشيد . نفرين بر شما و بر دين شما !
يزيد گفت : اين نصرانى را بكشيد . زيرا چون به كشورش برگردد ، ما را رسوا مىكند و از ما بد مىگويد ؛ و جلّادان آهنگ كشتن او كردند . مرد مسيحى كه خود را در آستانهء كشتن ديد گفت : اى يزيد ، آيا قصد كشتن مرا دارى ؟ گفت : آرى . گفت : بدان كه من ديشب پيامبرتان را به خواب ديدم كه به من گفت : اى مرد نصرانى ، تو اهل بهشتى ! من از سخن او به شگفت آمدم تا اينكه اين قصّه برايم پيش آمد . اينك گواهى مىدهم : لا إله الا الله ، محمد رسول الله ( ص ) ، سپس آن سر شريف را در آغوش كشيد و آغاز به گريستن كرد تا آنكه به قتل رسيد . « 1 »
آن گاه خوارزمى مىنويسد : مجد الائمّه سرخسكى از ابى عبداللّه حدّاد نقل مىكند كه مرد نصرانى شمشير كشيد و به قصد زدن يزيد به او حمله ور شد . اما خدمتكاران جلوى او را گرفتند و او را كشتند ؛ و او در آن حال مىگفت : شهادت ، شهادت . « 2 »
چه خوب نقل كرده است ابن شهر آشوب از يكى از شاعران عرب :
واى از شرمسارى اسلام در برابر مخالفانش ؛ كه با معايب و لغزشها بر او چيره گشتند ؛
هامش
( 1 ) . مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 72 ؛ مثير الاحزان ، ص 103 ؛ الملهوف ، ص 221 ؛ تسلية المجالس ، ج 2 ، ص 397 ؛ بحار الانوار ، ج 45 ، ص 189 ؛ عوالم العلوم ، ج 17 ؛ ص 418 .
( 2 ) . مقتل خوارزمى ، ج 2 ، ص 72 .