تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 180

مساهمون:

ص١٨٠
گفت : پيامبرتان ؟ گفت : بلى . گفت : پدرش كيست ؟ گفت : على بن ابى طالب ( ع ) . گفت : على بن ابى طالب ( ع ) كيست ؟ گفت : پسر عموى پيامبرمان . گفت : مرگ بر شما با اين دينى كه داريد . به حقّ مسيح سوگند كه شما هيچ چيز را پاس نمىداريد . نزد ما ، در يكى از جزيره‌ها ديرى است كه سم خرى كه عيسى بر آن سوار شده در آنجا است . ما همه ساله از جاى جاى زمين به زيارت آن دير مىرويم ، برايش نذر مىكنيم ، و همانطور كه شما كعبهءتان را احترام مىكنيد ، ما نيز احترامش مىكنيم . من گواهى مىدهم كه شما بر باطل هستيد ؛ آن گاه برخاست و ديگر نزد يزيد باز نگشت . « 1 » خوارزمى همين ماجرا را با تفصيل بيشتر از امام زين العابدين ( ع ) نقل مىكند كه فرمود : هنگامى كه سر حسين ( ع ) را نزد يزيد آوردند مجالس شرابخوارى بر پا كرد ؛ و سر را پيش خود مىگذاشت و شراب مىنوشيد . روزى فرستادهء پادشاه روم را - كه از اشراف و بزرگان آن سرزمين بود - در مجلس خويش حاضر ساخت . فرستاده گفت : اى پادشاه عرب ، اين سر كيست ؟ گفت : تو را با اين سر چه كار است ؟ گفت : پس از آنكه باز گردم ، پادشاه ما از هر چه ديده‌ام از من مىپرسد ؛ و من دوست دارم كه داستان اين سر را برايش باز گويم تا او نيز در اين شادمانى و خوشحالى با تو شريك گردد . يزيد گفت : اين سر حسين بن على بن ابى طالب ( ع ) است . گفت : مادرش كيست ؟ گفت : فاطمهء زهرا ( س ) . گفت : دختر چه كسى ؟ گفت : دختر پيامبر خدا ( ص ) . فرستاده گفت : لعنت بر تو و بر دينى كه تو دارى . هر دينى از دين تو بهتر است . بدان كه من از نوادگان داودم و ميان من و او پدران بسيارى فاصله است . با وجود اين ، مسيحيان مرا احترام مىكنند و خاك پايم را براى تبرّك بر مىدارند . به خاطر اينكه نوهء داود هستم . ولى شما فرزند دختر رسول خدا ( ص ) را مىكشيد ! در حالى كه ميان او و پيامبر جز يك مادر فاصله نيست . اين چه دينى است ؟ ! فرستاده سپس گفت : اى يزيد ، آيا داستان كنيسهء حافر را شنيده‌اى ؟ گفت : بگو تا بشنوم ! گفت : ميان عمان و چين دريايى است به طول يك سال راه كه هيچ نشانى از آبادى در آن ديده نمىشود ، مگر يك شهر در ميان آب به طول و عرض هشتاد فرسخ .
هامش
( 1 ) . تذكرة الخواص ، ص 263 .