ابن زياد فرمود : اى پسر زياد ! تو هيچ يك از ما را باقى نگذاشتهاى ، اگر قصد دارى او را هم بكشى مرا نيز همراه او به قتل برسان !
پس على بن الحسين ( ع ) به عمّهاش گفت : شما سكوت اختيار كنيد تا من با او صحبت كنم . آنگاه رو به ابن زياد كرد و گفت : آيا مرا تهديد مىكنى ؟ مگر نمىدانى كه ما به قتل عادت داريم و كرامت ما شهادت است !
ابن زياد خاموش ماند و گفت : اينان را از نزد من ببريد و آنان را در سرايى كنار مسجد اعظم جاى داد . . . . « 1 »
رباب ، همسر امام ( ع ) ، و سر مقدس
استاد مقرم مىنويسد : بار ديگر ابن زياد آنان را فرا خواند . چون بر وى وارد شدند ، زنان سر حسين ( ع ) را ديدند كه در برابر او نهاده است و نور آن به آسمان مىرود . رباب ، همسر حسين ( ع ) نتوانست خوددارى كند و خود را روى سر انداخت و آن را بوسيد و گفت :
آن كسى كه نور بود و از او روشنى مىگرفتند ، در كربلا كشته شد و بى غسل و كفن مانده است ، اى فرزند پيامبر ، خداوند از سوى ما به تو پاداش نيك دهد و هرگز زيانكار نگردى ، تو برايم كوهى سخت بودى كه به آن پناه مىبردم ؛ و تو ما را با مهربانى و ديندارى همراهى مىكردى ، چه كسى هست كه يتيمان و مسكينان رو سوى او كنند و تهيدستان به او پناه ببرند ، به خدا سوگند جز شما عروس ديگرى نخواهم شد ، تا آنكه ميان آب و گل پنهان گردم . « 2 »
هامش
( 1 ) . الفتوح ، ج 5 ، ص 142 .
( 2 ) . وى رباب ، دختر دختر امرىءِ القيس بن عدى اوس بود . ( ر . ك . ترجمة الامام الحسين ( ع ) ، از بخش چاپ نشده طبقات ابن سعد ، ص 18 ) . هشام بن كلبى گويد : رباب از بانوان برگزيده و با فضيلت بود . ( ر . ك . الاغانى ج 16 ، ص 149 ) . ابن ايثر مىنويسد : او زنده بود و همراه اهل و عيال حسين ( ع ) به شام برده شد و از آنجا به مدينه بازگشت ( ر . ك . الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 300 ) ؛ و ر . ك . تاريخ خليفه بن خياط ، ص 145 ؛ مستدركات علم رجال الحديث ، ج 8 ، ص 574 ؛ تنفيح المقال ، ج 3 ، ص 78 .