عبيد اللّه گفت : او سجع گوى است ، به خدا سوگند ، پدرت هم سجع گو و شاعر بود .
فرمود : زن را به سجع گفتن چه كار ! مرا فراغت سجع گويى نيست ! ليكن اين سخنى است كه از خاطرى اندوهناك برمى خيزد . « 1 »
در روايت ابن اعثم كوفى و سيد بن طاووس آمده است كه چون ابن زياد از حضرت زينب پرسيد : رفتار خداوند را با برادر و اهل بيت خويش چگونه ديدى ؟ او پاسخ داد :
جز زيبايى چيزى نديدم . خداوند كشته شدن را براى اين گروه مقدر ساخت ؛ و آنان به آرامگاهاى خويش رفتند . به زودى خداوند تو را با آنان در يك جا جمع خواهد كرد و دربارهء شما داورى خواهد نمود . بنگر تا در آن روز پيروزى از آن كيست ؟ اى پسر مرجانه مادر به عزايت بنشيند . « 2 »
امام سجاد ( ع ) رو در روى ابن زياد
شيخ مفيد گويد : چون على بن الحسين ( ع ) را نزد ابن زياد آوردند ، گفت : تو كيستى ؟
فرمود : من على بن الحسين ( ع ) هستم . گفت : مگر خداوند على بن الحسين ( ع ) را نكشت ؟ فرمود : برادرى به نام على داشتم كه مردم او را كشتند . ابن زياد گفت : نه خدا او را كشت . على بن الحسين ( ع ) فرمود : به هنگام مرگ ، خداوند جانها را مىستاند . « 3 »
ابن زياد به خشم آمد و گفت : در پاسخ گفتن به من جسارت به خرج دادى ؟ و همهء آنچه را هم كه مىخواستى هنوز نگفتهاى ! او را ببريد و گردن بزنيد .
در اين هنگام حضرت زينب ( س ) به او چسبيد و گفت : اى ابن زياد خونهايى كه از ما ريختهاى تو را بس است . سپس امام ( ع ) را در آغوش گرفت و گفت : به خدا سوگند ، من از او جدا نمىشوم ، اگر او را مىكشى مرا نيز با او بكش !
هامش
( 1 ) . تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 337 ؛ و ر . ك . الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 297 ؛ جواهر المطالب فى مناقب الامام على بن ابى طالب ، ج 2 ، ص 292 .
( 2 ) . الفتوح ، ج 5 ، ص 142 ؛ و ر . ك . اللهوف ، ص 201 ؛ تهذيب الكمال ، ج 6 ، ص 429 ، سير اعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 309 .
( 3 ) . سورهء زمر ، آيهء 42 .