حسين ( ع ) را آوردند و در مقابل ابن زياد گذاشتند ، ديدم كه از ديوارهاى دار الاماره خون جارى است . « 1 »
شيخ مفيد گويد : « ابن زياد در قصر به بارعام نشست و فرمان داد كه سر مطهر امام ( ع ) را به نزدش آوردند . پس در حالى كه تبسمى بر لب داشت به آن نگاه مىكرد و با چوبدستى بر دندانهايش مىزد ! « 2 » زيد بن ارقم - مردى كهن سال - از اصحاب رسول خدا ( ص ) در كنار او بود . چون ديد كه با چوبدستى بر لبهايش مىزند گفت : چوبدستى را از روى آن لبها بردار . به خداى بى همتا سوگند ، من فراوان ديدهام كه رسول خدا ( ص ) آنها را مىبوسيد .
آنگاه گريه و شيون كرد . ابن زياد گفت : خداوند چشمانت را بگرياند ! آيا براى پيروزى خداوند گريه مىكنى ؟ به خدا سوگند كه اگر پير و خرفت نبودى ، تو را گردن مىزدم .
آنگاه زيد بن ارقم از حضورش برخاست و به خانهء خويش رفت . « 3 »
هامش
( 1 ) . تاريخ ابن عساكر ، ترجمة الامام الحسين ( ع ) ، تحقيق محمودى ، ص 361 ، شماره 299 . در الصواعق المحرمة ، ص 194 آمده است : « چون سر حسين ( ع ) را به سراى ابن زياد آوردند ، از ديوارهايش خون جارى شد » . در ذخائر العقبى ، ص 10 اين مطلب از مروان ( ابو لبابهء درّاق ، غلام عايشه ، همسر پيامبر ( ص ) و به قولى غلام هند دختر مهلب ) از دربان ابن زياد نقل شده است .
( 2 ) . نقل مىشود كه آن ملعون سر را به روى دست گرفت و به آن نگاه مىكرد . ناگهان دستش لرزيد و سر راروى ران گذاشت . قطرهاى از خون گلوى مبارك حضرت بر لباس او چكيد و آن را سوراخ كرد . تا به ران او رسيد به يك زخم بدخيم تبديل شد . هر چه معالجه كرد سود نبخشيد و بوى گند عفونت زخم آنقدر زياد شد كه او مجبور بود هميشه مشك به همراه داشته باشد ، تا آنكه هلاكت يافت » ! ( ر . ك . معالى السبطين ، ج 2 ، ص 65 ) .
( 3 ) . الارشاد ، ج 2 ، ص 114 ؛ و ر . ك . تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 326 . در اين كتاب آمده است : ابوحنيف گفت : سليمان بن ابى راشد به نقل از حميد بن مسلم گفت : « عمر سعد مرا فرا خواند و نزد خانوادهاش فرستاد تا پيروزى خدا و سلامتى او را به آنان مژده دهم . من رفتم و خبر را به آنها رساندم . آنگاه بر ابن زياد وارد شدم ديدم كه به بارعام نشسته و گروههاى مردم نزد وى مىآيند . من نيز با يكى از اين گروهها وارد شدم و ديدم كه سر حسين ( ع ) در مقابل او گذاشته است و او با چوبدستى بر دندانهاى آن حضرت مىزند .
چون زيد بن ارقم ديد كه او دست برنمىدارد گفت : آن چوب را از روى دندانها بردار . . . چون بيرون رفت شنيدم كه مردم مىگويند : به خدا سوگند زيد بن ارقم سخنى گفت كه اگر ابن زياد بشنود او را مىكشد ! گفتم : مگر چه گفت ؟ گفتند : هنگام عبور از كنار ما گفت : بردهاى بر ديگر بردگان حكومت مىكند و آنان را چون كالاى خويش مىداند . اى گروه عرب ! از امروز به بعد شما بردهايد . فرزند فاطمه را كشتيد و پسر مرجانه را امارت داريد ؛ و او نيكانتان را مىكشد و شرورهايتان را به بردگى مىگيرد ! آيا تن به ذلت دادهايد ؟ خاك بر سر آنان كه تن به ذلت مىدهند » . نيز ر . ك . البدايه و النهايه ، ج 8 ، ص 192 ، مآثر الانافه فى معالم الخلافه ، ج 1 ، ص 119 ؛ عبرات المصطفين ، ج 2 ، ص 200 ؛ الخطط المقريزيه ، ج 2 ، ص 289 .