تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 340

مساهمون:

ص٣٤٠
آنگاه چهارده تن از دشمن را كشت . هانى بن شبيب وى را به قتل رساند ؛ كه صورتش سياه گرديد . » « 1 » در مقاتل الطالبيين آمده است كه او را حرملة بن كاهل اسدى كشت . « 2 » سيد بن طاووس گويد : آنگاه حرملة بن كاهل ملعون او را هدف تير قرار داد و در حالى كه در دامن عمويش ، حسين ( ع ) بود وى را به قتل رساند . « 3 »

3 - شهادت احمد بن حسن ( ع )

مامقانى گويد : « احمد بن حسن بن اميرالمؤمنين - كه مادرش امّ بشر بنت ابى مسعود انصارى است - با مادر و برادرش ، قاسم ، و دو خواهرش امّ الحسن و امّ الخير ، همراه عمويش حسين ( ع ) به مكه و سپس به كربلا رفت . او در اين هنگام شانزده سال داشت . پس از نماز ظهر كه جنگ شدت گرفت ، رجز خوانان به دشمن حمله كرد و به قولى هشتاد سوار
هامش
( 1 ) - مناقب آل ابى طالب ، ج 4 ، ص 106 . ( 2 ) - مقاتل الطالبيين ، ص 93 ؛ المحن ، ص 133 . در اين كتاب آمده است : « عبداللَّه بن حسن زيباترين آفريدگان خداوند بود » ؛ و در تسلية المجالس ( ج 2 ، ص 305 ) آمده است : او را هانى بن ثبيت حضرمى كشت . ( 3 ) - اللهوف ، ص 173 . در ذوب النضار ، ص 120 - 122 آمده است : « منهال بن عمرو نقل مىكند كه چون آهنگ بازگشت از مكه كردم ، نزد امام سجاد رفتم تا با ايشان خداحافظى كنم - بشر بن غالب اسدى نيز با من همراه بود . حضرت فرمود : اى منهال ، با حرملة بن كاهل چه كردند ؟ گفتم : او در كوفه زنده است . امام ( ع ) دستانش را به آسمان بلند كرد و گفت : پروردگارا گرماى آهن را به او بچشان ، و اين دعا را سه بار تكرار كرد . منهال گويد : در كوفه نزد مختار رفتم و او را بيرون از خانه‌اش ديدار كردم . به من گفت : اى منهال آيا در اين حكومت با ما شركت نمىجويى ؟ من به اطلاع وى رساندم كه مكه بوده‌ام . آنگاه قدم زنان تا كناس رفت و ايستاد . گويى به چيزى نگاه مىكرد . اندكى نگذشت كه گروهى آمدند و گفتند : امير را مژده باد كه حرمله دستگير شد ! سپس او را نزد مختار آوردند . گفت : خدا تو را لعنت كند . خداى را سپاس كه مرا به دستگيرى تو موفق ساخت . قصاب ! قصاب ! آنگاه قصابى آوردند و مختار دستور داد تا دست و پاهاش را بريد و سپس گفت : آتش ! آتش ! پس آتش و هيزم آوردند و او را آتش زدند . من در اين هنگام گفتم : سبحان اللَّه ! سبحان اللَّه ! گفت : تسبيح گفتن خوب است ، ولى چرا تسبيح گفتى ؟ من دعاى امام زين‌العابدين را به اطلاع او رساندم . مختار از مركبش پايين آمد . دو ركعت نماز به جا آورد و سجده‌اش را طولانى ساخت . آنگاه سوار شد و رفت . چون به نزديك خانه‌ام رسيد ، من از باب احترام از ايشان خواستم كه به خانه‌ام بيايد و غذا بخورد . او گفت : على بن الحسين ( ع ) به درگاه خداوند دعايى كرد و خداوند آن را به دست من اجابت فرمود ؛ و حالا تو مرا به غذا دعوت مىكنى ؟ امروز روز شكرگزارى خداوند است . گفتم : خداوند بر توفيقات شما بيفزايد . »
با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 340 | عزت الله مولائی / محمد جعفر الطبسي / عبد الحسين بينش