اى بدترين قوم از نظر نام و نيرو ، سوگند مىخورم كه اگر ما به اندازه شما يا جزئى از شما بوديم به ما پشت مىكرديد .
آنگاه به پيكار دشمن برخاست و شمشير در ميانشان نهاد و مىگفت :
من حبيبم و پدرم مظهر است
يكه سوار عرصهء نبردهاى سخت
شما آمادهتريد و شمارتان بيشتر است
اما ما وفادارتر و شكيباتريم
حجت ما به حق برتر و آشكارتر است
و از شما پرهيزگارتريم و دستاويزى محكمتر داريم
او پيوسته اين سخن را بر زبان مىراند و از دشمن كشتارى عظيم كرد ! « 1 »
نقل شده است ، قاسم پسر حبيب كه در آن هنگام نوجوان بود ، چشمش به قاتل پدر افتاد كه سرش را به ترك اسب خويش آويخته بود . او همراه سوار به راه افتاد و از او جدا نمىشد . هنگامى كه به كاخ مىرفت او نيز داخل مىشد و چون بيرون مىآمد ، او نيز بيرون مىآمد . مرد شك كرد و خطاب به قاسم گفت : پسرم ! چرا مرا دنبال مىكنى ! گفت : چيزى نيست ، مرد گفت : نه بگو . گفت : اين سرى كه همراه دارى سر پدر من است ، آيا مىدهى كه آن را به خاك بسپارم ؟ گفت : فرزندم ، امير رضايت نمىدهد و من نيز از او اميد پاداشى بزرگ دارم . جوان گفت : اما خداوند بدترين كيفرها را به تو خواهد داد . به خدا سوگند تو بهترين مردمان را كشتهاى . آنگاه اشكش جارى شد . از آن پس قاسم منتظر فرصت ماند تا قاتل پدرش را قصاص كند . در روزگار مصعب بن زبير كه لشكر وى در باجميرا « 2 » نزديك تكريت اردو زده بود ، قاسم نيز به لشكر درآمد و هنگامى كه قاتل پدرش به خواب نيمروزى فرو رفته بود حمله كرد و او را با شمشير كشت ! « 3 »
هامش
( 1 ) - ابصار العين ، ص 104 - 105 .
( 2 ) - جايى است كه در سرزمين موصل كه در جنگ مصعب بن زبير و عبدالملك مروان بر سر خلافت ، اردوگاهمصعب بود .
( 3 ) - ابصار العين ، ص 105 - 106 ؛ تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 335 ؛ و ر . ك : الكامل فى التاريخ ، ج 3 ، ص 291 - 292 .