شمر بن ذى الجوشن در پاسخ يكى از مواعظ امام ( ع ) گفت : من خداى را بر يك حرف ( با ترديد ) مىپرستم اگر بداند كه چه مىگويد ! حبيب بن مظاهر در پاسخ وى گفت : به خدا سوگند تو را مىبينم كه هفتاد بار خداى را با ترديد مىپرستى ، و من گواهى مىدهم كه تو راست مىگويى و نمىدانى كه چه مىگويد ! خداوند بر قلبت مهر زده است ! « 1 »
طبرى و ديگران نوشتهاند كه حبيب فرمانده جناح چپ سپاه امام حسين ( ع ) و زهير فرمانده جناح راست بود ؛ « 2 » و حبيب رجزخوانى مبارزان را به آسانى پاسخ مىداد . « 3 »
گويند : هنگامى كه مسلم بن عوسجه بر زمين افتاد ، امام حسين ( ع ) همراه حبيب بر بالين او رفت . حبيب گفت : اى مسلم ، زمين خوردن تو بر من گران است ، مژده باد تو را به بهشت !
مسلم با صداى ضعيف گفت : خداوند به تو بشارت نيكو دهد .
حبيب گفت : اگر نبود كه مىدانم ساعتى بعد من نيز به تو ملحق مىشوم ، دوست داشتم به سبب حق خويشاوندى و دينى ، همه كارهايت را به من وصيت كنى و من به همه آنها عمل كنم . گفت : آرى ، خدايت رحمت كند و - با اشاره به حسين ( ع ) گفت : - سفارش مىكنم كه با اين مرد همراه باش تا در ركابش جان دهى !
حبيب گفت : به خداى كعبه سوگند چنين مىكنم . « 4 »
گويند : چون حسين ( ع ) از دشمن خواست كه اجازه دهند نماز ظهر را به جاى آرد ، حصين بن تميم به وى گفت : نمازت قبول نمىشود !
حبيب به او گفت : آيا پنداشتهاى كه نماز خاندان پيامبر ( ص ) قبول نمىشود ولى از تو الاغ پذيرفته مىشود !
حصين به او حمله كرد و حبيب نيز حمله كرد . حبيب ضربتى به صورت اسب حصين زد .
اسب روى دو پا بلند شد و او پايين افتاد . ياران حصين او را بردند و نجات دادند و حبيب حمله مىكرد كه وى را از ميانشان بربايد و اين سرود را مىخواند :
هامش
( 1 ) - ر . ك : تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 323 .
( 2 ) - ر . ك : الاخبار الطوال ، ص 256 .
( 3 ) - ر . ك : تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 326 .
( 4 ) - ابصار العين ، ص 104 .