تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 101

مساهمون:

ص١٠١
گفت : حاجت من اين است كه من براى شما خيرى آورده‌ام كه هيچ فرستاده‌اى تا كنون براى مردمى ، چنان چيزى نياورده است ! آمده‌ام تا شما را به يارى پسر دختر پيامبرتان دعوت كنم . او همراه گروهى از مؤمنان است كه هر مردشان از هزار مرد بهتر است و تا يكى از آنها زنده باشد او را رها و تسليم نمىكنند . عمر سعد با 22 هزار تن او را محاصره كرده است ! شما قوم و خويش من هستيد . من با اين خير خواهى نزد شما آمده‌ام . امروز مرا اطاعت كنيد تا به شرافت دنيا و پاداش نيكوى آخرت نايل گرديد . به خدا سوگند مىخورم كه هر كدام از شما در ركاب فرزند رسول خدا شكيبا و براى خدا كشته شود ، در اعلى علّيين ، همدم محمد ( ص ) خواهد بود . آنگاه مردى از بنى اسد به نام عبدا . . . بن بشر برخاست و گفت : من نخستين كسى هستم كه اين دعوت را اجابت مىكنم . سپس اين رجز را خواند : مردم مىدانند كه چون هماورد مىطلبند و پهلوانان هنگام مبارزه عقب مىنشينند من شجاعى قهرمان و جنگجويم همانند شيرى ژيان شجاعم سپس نود تن از مردان قبيله به سوى حبيب شتافتند و تقاضاى او را اجابت كرده همراه وى آهنگ حسين نمودند . در اين ميان يكى از مردان قبيله به نام فلان بن عمر در دل شب نزد عمر سعد رفت و موضوع را به او گزارش داد . عمر يكى از يارانش به نام ازرق بن حرث صدائى را فرا خواند و چهار صد سوار را با او همراه ساخت و همراه آورنده خبر به سوى قبيله بنى اسد فرستاد . در همان حال كه گروه بنى اسد در دل شب همراه حبيب به سوى سپاه حسين ( ع ) مىرفتند ، سپاه ابن سعد بر ساحل فرات در حالى كه با اردوگاه حسين فاصله اندكى داشتند با آنان رو به رو گرديد . دو طرف با يكديگر درگير شدند و جنگيدند . حبيب بر سر ازرق بن حرث فرياد زد :