نافع بر روى گامهاى امام افتاد و آنها را مىبوسيد ، و مىگفت : « مادرم به عزايم بنشيند ! شمشير و اسبم هر كدام به هزار است ! به خدا سوگند از تو جدا نمىشوم تا آن كه از پاى درآيند ! » « 1 »
او در روز عاشورا تصويرى درخشان از شجاعت به نمايش گذاشت ؛ هنگامى كه عمرو بن قرضهء انصارى به شهادت رسيد ، برادرش على بن قرضه كه در سپاه عمر سعد بود ، بيرون آمد و حسين ( ع ) را به بدى صدا زد و بر آن حضرت حمله برد ، اما نافع بن هلال مرادى راه را بر او بست و با يك ضربت نيزه او را بر زمين افكند . سپس يارانش او را بردند و نجاتش دادند . « 2 »
نافع در آن روز مىجنگيد و مىگفت : « من جملى هستم ، بر دين على هستم » ، مردى به نام مزاحم بن حريث سوى او شتافت و گفت : من بر دين عثمانم ! گفت : تو بر دين شيطانى ، سپس حمله كرد و او را كشت . عمرو بن حجّاج رو به لشكر كرد و گفت : اى نابخردان ، آيا مىدانيد با چه كسانى مىجنگيد ! ؟ قهرمانان شهر ! مردمانى دست از جان شسته ! نبايد تنهايى به جنگ آنان برويد . شمار اينان اندك است و اندكى بيش نمىمانند . به خدا سوگند ، تنها راه كشتن آنها سنگباران كردن است !
عمر بن سعد گفت : راست گفتى ، نظر نظر تو است ؛ و به لشكر پيام داد كه نبايد با ياران حسين مبارزهء تن به تن كنند ! « 3 »
نافع نامش را بر روى تيرها نوشته بود و آنها را به زهر مىآلود و پرتاب مىكرد . و مىگفت :
من جملى هستم ، بر دين على هستم . وى دوازده تن از سپاهيان عمر سعد را بجز آنهايى كه مجروح ساخت ، كشت . آنگاه او را زدند و بازوانش را شكستند و به اسارت درآوردند .
شمر بن ذى الجوشن او را گرفت و با همراهانش نزد عمر سعد بردند . عمر گفت : واى بر تو اى نافع ! چرا با خود چنين كردى ؟ گفت : پروردگارم از نيّت من آگاه است ! همانطور كه
هامش
( 1 ) - ر . ك . مقتل الحسين ، مقرّم ، ص 219 .
( 2 ) - ر . ك . تاريخ الطبرى ، ج 3 ، ص 324 .
( 3 ) - همان ، ص 324 - 325 .