تاريخ مىگويد : به عمرو بن حجاج خبر رسيد كه هانى كشته شده است ! او همراه مذحج آمد و با انبوه همراهانش كاخ را به محاصره در آورد ؛ و آنگاه فرياد برآورد : من عمرو بن حجاجام و اينان پهلوانان و بزرگان مذحجاند . نه از فرمانى سر برتافته و نه از جماعت جدا گشتهايم . اينان شنيدهاند كه رئيسشان كشته شده و اين كار بر آنان گران آمده است !
به عبيداللّه گفتند : قبيلهء مذحج جلو در تجمع كرده است ؛ و او به شريح قاضى گفت :
نزد رئيسشان برو و به او نگاه كن . آنگاه بيرون بيا و به اطلاعشان برسان كه او سالم مىباشد و كشته نشده است .
شريح وارد شد و نگاهى به هانى افكند ؛ و هانى با ديدن او گفت : « 1 » خداوندا به فريادم برس ! اى مسلمانان به فريادم برسيد ! آيا قبيلهام نابود شده است ؟ ! اهل ديانت كجايند ؟ ! همشهريان كجايند ؟ ! - در اين حال خون بر محاسن وى جارى بود كه صداى همهمهء مردم بر در قصر به گوش او رسيد - و گفت : به گمانم اين صداى مذحج و پيروان مسلمان من است . اگر ده تن از مردان قبيلهام وارد شوند ، مرا آزاد خواهند كرد !
شريح با شنيدن صداى وى ، نزد مردم رفت و گفت : امير با شنيدن خبر منزلت شما و نگرانى دربارهء بزرگتان به من فرمود تا نزد او بروم . من رفتم و او را ديدار كردم . او به من فرمود تا با شما ديدار كنم و به آگاهى شما برسانم كه زنده است و خبرى كه دربارهء قتل وى به شما رسيده دروغ است !
عمرو بن حجّاج و يارانش گفتند : خدا را شكر كه زنده است ! و جمعيّت بازگشت ! « 2 »
هامش
( 1 ) - طبرى گويد : « شريح بر هانى گذشت و او گفت : اى شريح از خدا بترس ، او قاتل من است ! شريح بيرونرفت و چون به در قصر رسيد گفت : نگران او نباشيد ، امير او را براى بازجويى نگه داشته است . » ( تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 276 ) ، همو گويد : « عبيداللّه به مهران فرمان داد تا شريح را نزد هانى ببرد ، او همراه شمارى از نگهبانان ، شريح را نزد هانى برد . هانى گفت : مىبينى با من چه كردهاند ؟ گفت : تو را زنده مىبينم ! گفت : زنده با اين وضعى كه مىبينى ؟ ! به قبيلهام بگو كه اگر بازگردند مرا مىكشد . شريح نزد عبيداللّه رفت و گفت : او را زنده ديدم و نشانى بد ديدم . گفت : آيا از اين كه والى رعيتش را كيفر دهد ناخشنودى ؟ ! نزد اينان برو و آنان را آگاه كن . او رفت و عبيداللّه به مهران فرمان داد تا همراهش برود ؛ و او رفت . شريح خطاب به مردم گفت : اين رفتار ناپسند براى چيست ؟ هانى زنده است . حاكمش او را اندك تنبيهى كرده ، ولى جانش را كه نگرفته است . بازگرديد و جان خود و بزرگتان را به خطر ميندازيد و آنان بازگشتند . » ( تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 283 )
( 2 ) - الارشاد ، ص 192 .