گفت : از تو همين انتظار مىرفت . اينك نزد اباعبدالله برو تا به تو نيز همانند ديگر يارانش اجازه ميدان دهد ، تا من نيز به تو اجازه دهم . اگر اينك كسى از خودم عزيزتر بود ، دوست داشتم بيايد تا به او اجازه دهم . زيرا امروز روزى است كه بايد تا مىتوانيم در پى مزد و پاداش باشيم ، چرا كه فردا عملى در كار نيست ، بلكه حساب است . « 1 »
عابس هنگام گرفتن اجازه پيكار از امام عليه السلام عرض كرد : يا اباعبدالله ، به خدا سوگند هيچ دور و نزديكى برايم عزيزتر و محبوبتر از شما نيست . اگر مىتوانستم با چيزى عزيزتر از جان و خونم ستم و قتل را از شما دور كنم هر آينه چنين مىكردم . درود بر تو اى اباعبدالله ، گواه باش كه من بر راه و روش تو و پدرانت هستم . آنگاه در حالى كه زخمى بر جبين داشت با شمشير كشيده به سپاه دشمن حمله برد . « 2 » ابومخنف به نقل از ربيع بن تميم همدانى گويد : چون عابس را ديدم كه آمد ، او را شناختم . من كه در جنگها شجاعت و دلاورى او را ديده بودم ، فرياد برآوردم : اى مردم ، اين شير شيران است ! اين ابن ابىشبيب است ! مبادا يك تنه به جنگ او رويد ! . آنگاه عابس فرياد برآورد : مگر يك مرد برابر يك مرد نيست ؟
عمر سعد گفت : سنگبارانش كنيد ! و به دنبال آن باران سنگ از هر سوى بر او باريدن گرفت . او كه چنين ديد زره و كلاهخودش را به كنارى افكند . سپس به جمعيت حملهور شد . به خدا سوگند ديدم كه دويست تن را عقب نشاند ! و سپس آنان از هر سو به او روى آوردند ؛ و او كشته شد . گويد : سرش را به دست چند تن ديدم كه اين مىگفت من او را كشتهام و آن مىگفت من او را كشتهام . سپس نزد عمرسعد رفتند و او گفت : دعوا مكنيد .
او به يك نيزه كشته نشده است ! و آنان را از هم جدا كرد . « 3 »
شوذب بن عبدالله همدانى شاكرى رضى الله عنه : وى غلام شاكر است . « 4 » شوذب از سران و بزرگان شيعه و از معدود شجاعان نامبردار بود . او حافظ و حامل احاديث اميرالمؤمنين ،
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 329 .
( 2 ) - همان .
( 3 ) - همان .
( 4 ) - همان .