شدهاى ، وجود ندارد ! تو فرزندان پدرم را كشتهاى و خونشان از دم شمشير تو مىچكد و خون تو ، يكى از خواستههاى من است ؛ و اگر خدا بخواهد خون من نزد تو پامال نخواهد شد و از خونخواهى من نخواهىرهيد . اگر هم در دنيا خون مرا ربودى ، پيشاز ما پيامبران و پيامبرزادگان به شهادت رسيدهاند . وعدهگاه ما نزد خدا است و او خود مظلومان را يارى خواهد داد و از ستمگران انتقام خواهد گرفت . اگر امروز بر ما پيروز شدى [ از خوشحالى ] شگفتزده مباش كه به خدا سوگند روز پيروزى ما نيز خواهد رسيد .
اما آنچه از حقشناسى و وفادارى من گفتى ، اگر همچنين باشد ، من در حالى با پدرت بيعت كردم « 1 » كه مىدانستم پسرعموهايم و تمام پسران پدرم براى اين كار از پدرت شايسته ترند . ولى شما قريشيان بر ما فزونى جستيد و سلطنت ما را از ما ربوديد و به خود اختصاص داديد ؛ و دستمان را از حقّمان كوتاه كرديد . نفرين بر آن كس كه براى ستم بر ما گام پيش نهاد و نابخردان را بر ضد ما برانگيخت و كار را به جاى ما به دست گرفت .
پس هلاك باد اينان را ، چنان كه قوم ثمود و قوم لوط و اصحاب مَدْيَن هلاك شدند ؛ اقوامى كه پيامبران خود را تكذيب كردند .
هان ، از شگفتترين شگفتىها - و تا زنده باشى از روزگار شگفتى ببينى - اين كه دختران عبدالمطلب و يتيمانى از نسل او را به اسارت گرفتى و به شام كشاندى ، تا به مردم نشان دهى كه ما را شكست دادهاى و بر ما فرمان مىرانى . به جانم سوگند اگر در صبح و شام از زخم دست من آسوده بودهاى ، اما اميدوارم كه زخم زبانم در شكستن و بستنم بر تو گران آيد و اين شادمانى تو نپايد و خداوند پس از كشتن عترت رسول خدا صلى الله عليه و آله اندكى بيشتر مهلت ندهد و تو را به گونهاى دردناك مؤاخذه كند و نكوهيده و گنهكار از دنيا ببرد ! پس اى بىپدر ! زندگى كن ، به خدا سوگند كه كردههايت تو را نزد خداوند هلاك ساخت و سلام بر كسى كه از خداوند فرمان ببرد . » . « 2 »
هامش
( 1 ) - اين سخن اشارهاى است به اينكه او با يزيد بيعت نكرد ، بلكه پس از صلح ، با معاويه بيعت كرد . اما درمتن همين روايت كه با اختلاف فراوان در بحارالانوار ( ج 45 ، ص 323 ) به نقل برخى از كتب مناقب پيشين نقل شده است ، چنين آمده است : « به خدا سوگند با تو بيعت كردم و پيش از تو . . . » ؛ و اين ، چنان كه پيدا است با متن اين نامهء سرشار از بيزارى از يزيد و كارهايش سازگارى ندارد .
( 2 ) - تاريخ يعقوبى ، ج 22 ، ص 248 - 250 ؛ و ر . ك . بحارالانوار ، ج 45 ، ص 322 .