تخطي إلى المحتوى الرئيسي

با كاروان حسينى از مدينه تا مدينه — صفحة 183

مساهمون:

ص١٨٣
و كوشش براى از ميان بردن وحدت كلمه امت و جماعت معرفى شده است ، و اين همان سلاح تبليغاتى است كه در برابر همه قيام‌هاى حق طلبانه و عدالت خواهانه به كار گرفته مىشود ! به نوشته طبرى ، امام عليه السلام در پاسخ چنين نوشت : آن‌كس كه به‌سوى خداى - عزوجل - دعوت‌مىكند و عمل صالح انجام مىدهد و مىگويد كه من از مسلمانانم باعث تفرقه و انحراف از راه خدا و رسول نمىشود . تو مرا به امان ونيكى و جايزه دعوت كرده‌اى [ بدان كه ] بهترين امان‌ها امان خداوند است ؛ و آن كس كه در دنيا از خداوند نترسد در روز قيامت از او ايمن نيست . از خداوند مىخواهيم كه در دنيا ترس خويش را در دل‌مان جاى دهد تا در روز قيامت سبب امان ما گردد . چنانچه در نامه خويش قصد جايزه و نيكى به من را كرده‌اى ، در دنيا و آخرت پاداش نيك خواهى ديد . والسلام . « 1 » روشن است كه اشدق پس از نوميدى از دادن پيشنهاد امان به امام عليه السلام ، « 2 » به روش
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 297 . ( 2 ) - بدون شك امام عليه السلام ، به حقيقت [ دروغين ] امانى كه بنى اميه مىدادند از همه آگاه‌تر بود . آنان پيوسته به‌امان‌هايى كه به مخالفانشان مىدادند خيانت مىورزيدند ؛ مانند امانى كه به حجربن عدى دادند . امان از ديدگاه بنىاميه و كارگزارانشان چيزى جز يك فريب و دام نبود . مگر ابن زياد هنگام فرستادن به دنبال هانى به او امان نداد ؟ و پس از آن كه نزد وى آمد او را دستگير نكرد و شكنجه نداد و به قتل نرساند ؟ آيا ابن زياد به امانى كه نماينده او ، محمد بن اشعث ، به مسلم داد خيانت نكرد ؟ اشدق نيز يكىاز ستمكاران بنىاميه بود كه در دست يازيدن به ظلم و ستم و قتل و نيرنگ چيزى كم از ابن زياد نداشت . تاريخ نقل مىكند كه ابن زياد بشارت قتل امام عليه السلام را به اشدق داد و او مردم مدينه را از قتل امام حسين عليه السلام آگاه ساخت و با ابراز شادمانى براى يزيد دعا كرد ؛ و هنگام شنيدن نوحه‌سرايى بنىهاشم در خانه‌هايشان ، به گفته عمرو بن معدىكرب مثل زد و گفت :عجت نساء بنى زياد عجة * كعجيج نسوتنا غداة الأرنبزنان بنىزياد شيون برآوردند ، همانند زنان ما در بامدادان أرنب آنگاه گفت : اين ناله و زارى به جاى آن ناله و زارىاى كه براى عثمان كردند . ( ر . ك . مستدركات علم رجال الحديث ، ج 6 ، ص 41 ؛ ارشاد ، ص 247 ؛ بحار ، ج 45 ، ص 122 ؛ سفينة البحار ، ج 6 ، ص 465 ) . نقل شده است كه پس از شكست مردم در واقعه مرج راهط ، عبيدالله بن زياد به او گفت : بر ترك من بنشين و او نشست . عمرو بن سعيد مىخواست كه او را بكشد و عبيدالله گفت : اى سيلى خورده شيطان آيا دست برنمىدارى ! ! ؟ ( عقدالفريد ، ج 4 ، ص 397 ) . خود اين اشدق در پايان عمر ، تلخى خيانت امويان را چشيد ، عبدالملك مروان از نوع اموى به وى امان داد و سپس به دست خودش او را سر بريد ( ر . ك . قاموس الرجال ، ج 8 ، ص 103 ) . ذهبى جزئيات داستان قتل وى را اين گونه نقل مىكند : عبدالملك هنگام حركت براى تصرف عراق اشدق را به جاى خود در دمشق گماشت . او دمشق را به تصرف درآورد و مردم نيز با او بيعت كردند . هنگامى كه عبدالملك عراق را به طور كامل تصرف كرد و مصعب كشته شد ، بازگشت و عمرو را در دمشق به محاصره درآورد ؛ و به او امانى مؤكّد داد . عمرو فريب خورد ؛ و پس از مدتى به دست عبدالملك كشته شد . ( سير اعلام النبلاء ، ج 3 ، ص 449 ) .