موسوى كركى نيز در كتاب « تسلية المجالس » خويش ، نامه يزيد به ابن زياد را نقل كرده است كه با روايت طبرى بسيار تفاوت دارد ؛ و متن آن چنين است :
سلام عليك ، اما بعد : آن كه ستايش مىشود روزى دشنام مىشنود ؛ و آن كه دشنام مىشنود روزى ستايش مىگردد . سود و زيان تو از آن خودت ، تو به همه منصبهاى دلخواه خويش رسيدهاى چنان كه پيشينيان گفتهاند :
رُفِعْتَ فَجاوزْتَ السحاب برفعة * فما لك الامقعد الشمس مقعد
[ بالا رفتى و از ابرها گذشتى ، سزاوار كسى چون تو جز جايگاه خورشيد نيست ]
روزگار تو از ميان روزگاران و سرزمين تو از ميان سرزمينها ، به وسيله حسين گرفتار آزمايش شدند . طرفدارانم در كوفه گزارش دادهاند كه مسلم بن عقيل در آن شهر سرگرم جمعآورى مردم براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان است و شمار زيادى از شيعيان ابوتراب بر او گرد آمدهاند . همين كه نامهام به تو رسيد و آن را خواندى به كوفه برو و مرا از كارش آسوده خاطر ساز كه من آن شهر را به تو دادم و بر قلمرو تو افزودم . پس مسلم بن عقيل را همانند دانه تسبيح بجوى [ از زير خاك ] و چون بر او دست يافتى از او بيعت بگير و اگر بيعت نكرد وى را بكش ؛ و بدان ، در انجام مأموريتى كه به تو دادهام هيچ بهانهاى پذيرفته نيست . پس ، عجله ، عجله ، شتاب ، شتاب ، والسلام . » « 1 »
پدرم در كتاب « مقتل الامام الحسين » خويش از كتاب ناسخ التواريخ نقل مىكند كه يزيد در نامهاش خطاب به ابن زياد چنين نوشت : شنيدهام كه كوفيان براى بيعت با حسين گرد آمدهاند . نامهاى برايت نوشتهام تا به كار او بپردازى ، زيرا من تيرى بىباكتر از تو براى پرتاب به سوى دشمنانم نمىيابم . چون اين نامه را خواندى بىدرنگ و بدون هر گونه كندى و سستى رهسپار و دست به كار شو و از نسل على بن ابىطالب يك تن را باقى مگذار . مسلم بن عقيل را بجوى و سرش را نزد من بفرست . « 2 »
هامش
( 1 ) - تسلية المجالس ، ج 2 ، ص 180 .
( 2 ) - مقتل الامام الحسين ، شيخ محمدرضا طبسى ، ( نسخه خطى ) ، ص 137 .