حسين رهسپار كوفه شده است و مسلم بن عقيل در آن شهر برايش از مردم بيعت مىگيرد . از نعمان بن بشير سستى در كار و سخنان ناروا شنيدهام - و نامهها را داد تا بخواند - چه بايد كرد ؟ چه كسى را بر كوفه بگمارم ؟ اين در حالى بود كه يزيد از عبيدالله دل خوشى نداشت و به او بد مىگفت .
سرجون گفت : آيا اگر معاويه زنده بود نظرش را مىپذيرفتى ؟
گفت : آرى .
گفت : پس فرمان ولايتدارى كوفه را براى عبيدالله زياد بنويس ؛ و در ادامه پيمان معاويه را [ از لباس خود ] بيرون كشيد و گفت : اين نظر معاويه است كه در هنگام مرگ به نوشتن چنين نامهاى فرمان داد . يزيد نيز نظر او را پذيرفت و شهرهاى بصره و كوفه را به عبيدالله داد ؛ و فرمان ولايت كوفه را براى او ارسال داشت . « 1 »
آنگاه طبرى در ادامه روايت مىنويسد : سپس مسلم بن عمرو باهلى « 2 » را كه در نزدش بود طلبيد و او را همراه فرمان خويش به بصره نزد عبيدالله فرستاد و به او چنين نوشت :
اما بعد ، طرفدارانم از كوفه گزارش دادهاند كه پسر عقيل در كوفه سرگرم جمعآورى مردم براى ايجاد تفرقه ميان مسلمانان است . همين كه نامهام را خواندى ، به سوى او رهسپار شو تا نزد كوفيان برسى ؛ آنگاه چنان كه دانههاى تسبيح را از درون خاك مىجويند او را بجوى و دستگير كن و سپس زندانى ساز يا بكش يا تبعيد كن ، والسلام .
مسلم بن عمرو رفت تا در بصره نزد عبيدالله رسيد . وى فرمان آمادهباش صادر كرد و فرداى آن روز رهسپار كوفه شد . « 3 »
هامش
( 1 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 28 ؛ ارشاد ، ص 206 با اندكى تفاوت .
( 2 ) - مسلم بن عمرو باهلى : وى همراه زياد بن ابيه در بصره بود . از بزرگان قبيله باهله به شمار مىرفت و دردوران زمامدارى زياد در سال 46 ه رياست آنان را عهدهدار بود ( ر . ك . تاريخ طبرى ، ج 5 ، ص 228 ) . سپس در شام سكونت گزيد ، در نتيجه بصرى و شامى شد . او نامه يزيد به ابن زياد را از شام به بصره آورد و سپس همراه وى به كوفه رفت ؛ و هنگامى كه هانى بن عروه را نزد ابن زياد آوردند تا به تسليم مسلم رضايت دهد با او سخن گفت . وى كسى است كه چون مسلم را بر در كاخ آوردند و آب طلبيد به وى دشنام داد . سپس با سالوسى به خدمت مصعب بن زبير درآمد و براى او حكم وزير را داشت . او بسيار مال دوست بود . مصعب او را به جنگ پسر حر فرستاد كه شكست خورد . ( ر . ك . وقعة الطف ، ص 103 ، پانوشت ) .
( 3 ) - تاريخ طبرى ، ج 3 ، ص 280 .