تقريبا در ميانه راه بين قزوين و رشت واقع شده .
اطاقى كه من در آن منزل كردهام پر از اين قبيل يادگارهاست بعضى احساسى بعضى نشاط انگيز بعضى حزنآور و يك عده هم از روى مزاح چه به نظم و چه به نثر مثلا يكى كه بهار در منجيل بوده و زنده شدن طبيعت در اين فصل او را به وجد آورده بوده از عوالم عشق خود آثارى گذاشته و ديگرى كه به اين نشاط نبوده فيلسوفوار به اميد روزبهى نوشته است كه : « اين نيز بگذرد » . مسافرى كه از بيرون رفتن از ايران چندان متأثر نبوده مضمون ابيات ذيل را يادداشت كرده است :
« خوشا به حال كسانى كه از اينجا مىروند ، خدا رحم كند به احوال آنها كه به اينجا مىآيند و روزگار به داد آنها برسد كه در اينجا مىمانند » .
ديگرى چنين نوشته :
« ايران حكم بهشت را دارد اما براى بىشعوران »
اين يادگارها بعضى به يونانى است بعضى به ايتاليايى ، عدهاى هم به اسپانيايى و بيش از همه به انگليسى . يكى را هم ديدم كه به لاتينى بوده اما به املاء و انشايى كه مىفهماند كه نويسنده آن در تحصيل لاتينى پيشرفت چندانى نداشته است و عين آن اين است :
Requi est Puant iuPace
و از آن فهميده مىشود كه نويسنده از اعضاى شركت دخانيات بوده و اظهار خوشوقتى مىكند كه ديگر جزء آن هيأت نيست .
دو نفر قاطرچى كه در قزوين ما را كاشته و خود پى الواطى در كوچههاى قزوين غيبشان زده بود شب در اينجا به ما ملحق شدند و معلوم شد كه گردنه خرزان را پياده آمدهاند و از اين ايام غيبت همين كيف را به خاطر داشتند .
31 اكتبر - 9 ربيع الثانى
سه نفر رفيق همسفر من چون مثل ما زياد بار سنگينى نداشتند صبح زود حركت كردند ولى قافله كوچكى كه با من همراه بود زودتر از ساعت هفت بلكه كمى ديرتر نتوانست به راه بيفتد .
بعد از بيرون آمدن از آبادى از جادهاى كه به علت وجود چند درخت زيتون كم جثه