امّا در صورت سوم ، يعنى اگر حدّ اوسط غير از محدود و حدّ باشد ، يكى از دو وضعيّت نارواى زير لازم مىآيد : يا حدّ ، حدّ را بيان مىكند و در نتيجه كبرى كاذب مىشود ؛ يا اينكه بايد پس از منعقد ساختن صغرى و كبرى ساكت شويم و نتيجه نگيريم ، كه در اينصورت ، حدّ را اكتساب نكردهايم ؛ بهطور مثال ، اگر اين قياس را داشته باشيم كه ، انسان ضاحك است ، هرضاحك محدود است به حيوان ناطق ؛ پس انسان محدود است به حيوان ناطق .
در واقع حدّ را با حدّ بيان كردهايم ، ولى كبرى اين قياس كاذب است ، زيرا تعبير « هرضاحك » در مقدّمهء كبرى مىتواند متضمن دو چيز باشد : 1 . متضمن ضاحك ، از آنجهت كه ضاحك است ؛ يعنى ضاحك به حمل اولى ذاتى ؛ 2 . متضمن چيزى كه به واقع موضوع ضاحك است ؛ يعنى ضاحك به حمل شايع صناعى . در صورت اول ، كبرى كاذب است ، زيرا ضاحك از آنجهت كه ضاحك است ، حيوان ناطق حدّ آن نيست .
و در صورت دوم ، اگر گويندهء كبرى بداند كه ضاحك به حمل شايع صناعى ، همان انسان است ، پس مصادره به مطلوب اول كرده است و اين قياس ، قياس واقعى نيست .
بهطور كلى ، همانگونه كه بوعلى گفته است ، « حقيقت امر اين است كه هركس بين حدّ و محدود حدّ اوسطى طلب كند ، به واقع بين شىء و حقيقت ذات آن حدّ ، حدّ اوسطى طلب كرده است ، و اين محال است ، و چنين حدّ اوسطى وجود ندارد » ( برهان شفاء ، ب 662 ، ص 408 ) .
برهان ( فارسى ) — صفحة 238
مساهمون: السيد محمدحسين الطباطبائي
ص٢٣٨