تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 743

مساهمون:

ص٧٤٣
از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله شنيدم كه مىفرمود : راستگوتر از ابو ذر را آسمان سايه نيفكنده و زمين بر نداشته . او را تا جايگاه مؤمن خاندان فرعون بالا برد . اگر دروغگو باشد دروغش به پاى اوست و اگر راستگو باشد برخى از آنچه كه به شما وعده داده ، به سرتان خواهد آمد . عثمان گفت : خاك بر دهانت . على عليه السّلام فرمود : بلكه خاك بر دهان تو . شما را به خدا سوگند چه كسى از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله شنيد كه اين [ سخن ] را به ابو ذر مىفرمود : ابو هريره و ده نفر به پا خواستند و به اين سخن گواهى دادند ، پس على عليه السّلام بازگشت .

[ 1357 - سخن عثمان و عباس در مورد حضرت على عليه السّلام ]

[ 1514 ] 5 - ابن عباس گويد : نزد پدرم پس از نماز مغرب بر سفرهء شام بودم در همان هنگام خدمتكار آمد و گفت : امير المؤمنين پس در خانه است . عثمان وارد شد و نشست ، پدرم به او گفت : شام بخور ، گفت : شام خوردم و دستش را پس كشيد وقتى شام را تمام كرديم كسى كه نزد او بود به پا خواست و من نشستم و عثمان [ شروع ] به صحبت كرد و گفت : اى دايى ، از برادرزاده‌ات - على عليه السّلام - به نزد تو شكايت دارم زيرا او بسيار ناسزايم گفته و دربارهء آبرويم سخن مىراند ، من از ستم شما فرزندان عبد المطلب به خدا پناه مىبرم ، اگر اين قدرت براى شما بود ، پس آن را به كسى سپرده بوديد كه از من [ به شما ] دور تر است ، و اگر براى شما نبود بنابراين حق خود را گرفته‌ام . عباس سخن گفت و خدا را ستايش كرده و ثنايش نمود بر پيامبر صلّى اللّه عليه و إله درود فرستاد و آنچه را كه خداوند به واسطهء آن قريش را از او متمايز كرد و آنچه را كه به خاطر آن به ويژه فرزندان عبد المطلب را برترى دارد بيان نمود ، آنگاه گفت : و اينك ، نه تو را به خاطر برادرزاده‌ام مىستايم و نه برادرزاده‌ام را به خاطر [ رفتارش با تو ] تمجيد مىكنم ، و تنها او نيست [ كه از تو انتقاد مىكند ] ، ديگران همچنين سخنانى مىگويند ، بنابراين اگر تو از آنچه كه بالا رفتى فرود آيى و آنان از آنچه كه پايين آمدند بالا روند ، آن [ به واقعيّت ] نزديكتر است . آنگاه عثمان گفت : تو را چه به آن امر ، اى دائى ؟ عباس گفت : پس چرا در مورد آن امر با من سخن گفتى ؟ عثمان گفت : باشد از سوى من هرچه مىخواهى به آنان عطا كن و عثمان به پا خواست و بيرون رفت مدّتى سپرى نشده بود كه به سوى او بازگشت و سلام كرد درحالىكه ايستاده بود ، سپس گفت :