تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 737

مساهمون:

ص٧٣٧
سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله به فاطمه [ مادر امير المؤمنين عليه السّلام ] فرمود : به نزد عموى او حمزه برو و او را به اين [ تولّد ] نويد بده . و او عرض كرد : وقتى من بيرون رفتم ، چه كسى او را [ از شير ] سيراب مىكند ؟ [ پيامبر ] فرمود : من سيرابش مىكنم . فاطمه عرض كرد : تو سيرابش مىكنى ؟ فرمود : آرى و رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله زبانش را در دهان على عليه السّلام نهاد ، دوازده چشمه جوشيدن گرفت ، آن دو گفتند : از اين روى ، آن روز ، روز ترويه نامگذارى شد ، وقتى فاطمه دختر اسد بازگشت نورى را مشاهده كرد كه از على عليه السّلام به سوى ابر آسمان اوج گرفت . آن دو راوى گفتند : آنگاه مادرش او را محكم بست و با پارچه‌اى قنداقش نمود و او قنداق را پاره كرد . آن دو اين چنين ادامه دادند : فاطمه قنداق بهترى برداشت و او را با آن محكم بست و او قنداق را پاره كرد پس او را در دو قنداق قرار داد ، آن را نيز پاره كرد ، آنگاه در سه قنداق نهاد ، باز آنها را قطعه‌قطعه كرد ، سپس او را در چهار قنداق از پوست لطيف مصرى كه محكم بود ، قرار داد . آنها را نيز پاره كرد . آنگاه او را در پنج قنداق زربفت ابريشمى بخاطر سفت بودنش ، قرار داد ، همهء آنها را نيز قطعه‌قطعه كرد ، پس او را در شش ابريشمى و يك چرم قرار داد و اندام خود را در آن‌ها كشش داد و به اذن خداوند همهء آنها را پاره كرد ، آنگاه پس از آن فرمود : مادرم دست مرا نبند ، زيرا من نيازمندم تا براى پروردگارم انگشت بجنبانم . گفتند : ابو طالب در اين هنگام فرمود : همانا به زودى مقام و خبر مهمى براى او خواهد بود . گفتند : وقتى فردا رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله بر فاطمه وارد شد پس از اينكه چشم على عليه السّلام به رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله افتاد بر او سلام كرد و به رويش لبخند زد و به او اشاره كرد كه مرا بردار و از آنچه كه ديروز به من نوشاندى سيرابم نما ، گفتند : رسول خدا او را برگرفت ، و فاطمه گفت : به پروردگار كعبه سوگند ، على عليه السّلام پيامبر را شناخت . عباس و يزيد گفتند : بخاطر اين سخن فاطمه ، آن روز ، روز عرفه نامگذارى شد - يعنى روزى كه امير المؤمنين عليه السّلام رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله را شناخت - و وقتى روز سوم و روز دهم ذى حجّه شد ، ابو طالب در ميان مردم اعلان عمومى كرد و فرمود : براى وليمه پسرم على بياييد ، آن دو راوى گفتند : و او سيصد شتر و هزار رأس گاو و گوسفند سر بريد و وليمهء باشكوهى برپا نمود ،