تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
مردم خوردند و دست كشيدند و ديگر ميلى به غذا نداشتند درحالىكه جز جاى دستشان چيزى از غذا نخورده بودند . و به خدايى كه جان على به دست او است سوگند ، يك مرد از آنان هم مىتوانست همهء آنچه را من آورده بودم بخورد . سپس قدح بزرگ شير را آوردم و آنان خوردند و سيراب شدند و به خدا سوگند ، يك مرد از ايشان هم مىتوانست همه را بخورد . وقتى رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله خواست با ايشان سخن بگويد ابو لهب پيشى گرفت و گفت : رفيقتان سخت شما را جادو كرده است . در اين هنگام مردم پراكنده شدند و رسول خدا با ايشان سخن نگفت . آنگاه باز فرداى آن روز به من فرمودند : اى على اين مرد با سخنى كه از او شنيدى بر من پيشى گرفت و مردم پيش از آنكه من با آنان سخن بگويم پراكنده شدند ، پس دوباره چنان غذايى را برايمان درست كن و آنان را نزد من گرد آور . من چنان كردم و سپس آنان را گرد آوردم . آنگاه حضرت غذا خواست و من پيش آوردم و ايشان چنان كرد كه ديروز كرده بود . آنان خوردند و سير شدند . سپس حضرت فرمود : آنان را سيراب كن . من آن قدح بزرگ را برايشان آوردم و آنان خوردند و همگى سيراب شدند . سپس رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله سخن را آغاز كرد و فرمود : اى فرزندان عبد المطلب به خدا سوگند من در ميان عرب جوانى را نمىشناسم چيزى براى مردمش بياورد برتر از آنچه من براى شما آورده‌ام . همانا من خير دنيا و آخرت را برايتان آورده‌ام . و خداوند عزتمند به من فرمان داده تا شما را به سوى آن بخوانم . هركس از شما كه به من ايمان آورد و مرا در كارم يارى كند او پس از من برادر و وصى و وزير و جانشين من در ميان خاندانم خواهد بود . مردم همگى خوددارى كرده و شانه خالى كردند . پس من كه جوان‌ترين‌شان ، چشم چركين‌ترين و شكم بزرگ‌ترين و نازك بازوترين ايشان بودم ، برخاستم و گفتم : اى پيامبر خدا من وزير تو مىشوم ، در آنچه خداوند تو را به آن برانگيخته است . ايشان دست مرا گرفت و سپس فرمود : اين برادر و وصى و وزير و جانشين من در ميان شما است . سخن او را بشنويد و فرمان بريد . آن مردم درحالىكه مىخنديدند و به ابو طالب گفتند : به تو فرمان داد كه از پسرت حرف شنوى داشته باشى .