من پيامبرم نه دروغگو * من پسر عبد المطّلبم
حارث بن نوفل [ پسر راوى ] گفته است : فضل بن عباس به من گفت : در آن روز كه مردم به دنبال پدرانشان گريختند عباس چشم گرداند و على عليه السّلام را از جملهء پايدارىكنندگان نديد ، پس گفت : بدريخت آشفته ، آيا در چنين احوالى پسر ابو طالب جانش را از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله دريغ مىكند با اينكه صاحب همان چيزى است كه او صاحب آن است - يعنى جايگاههايى كه براى پيامبر است - من گفتم : پدرجان ، سخنت دربارهء پسر برادرت ناقص است . او گفت :
نقصش چيست ، اى فضل ؟ من گفتم : آيا او را در صف نخست نمىبينى آيا او را در آن غبار نمىبينى . او گفت : او را به من نشان بده پسرم . من گفتم : همان كه چنين و چنان دارد و برد رسول خدا بر دوش او است . او گفت : آن پرتو نور چيست ؟ من گفتم : شمشير او است كه دشمنان را مىپراكند . او گفت : وظيفهشناسى كه پسر وظيفهشناسى ديگر است ، عمو و دايى فدايش . فضل گفت : آن روز على عليه السّلام چهل جنگجو را شمشير زد و همهء آنها را در دم بىجان به خاك افكند . او گفت ضربههاى شمشيرش سهمگين بود .
[ 1078 - قول عمر در مورد ايمان حضرت على عليه السّلام ]
[ 1188 ] 2 - عبد اللّه بن خونعه گفته است : با هيأتى از عبد القيس در خلافت عمر خطّاب به نزد او رفتيم و دو مرد از ما دربارهء طلاق كنيز پرسيدند . او به همراه آن دو برخاست و گفت : بياييد .
آنگاه به نزد گروهى كه مردى طاس در ميانشان بود آمد و گفت : اى بىمو طلاق كنيز چگونه است ؟ او با دو انگشت اشاره كرد - يعنى دوبار - آنگاه عمر به آن دو مرد اشاره كرد و گفت :
طلاق دوبار است .