او فرمود : برايم از او اجازه بگير تا چنين كنم . آنگاه من به نزد منصور رفتم و او را از وضع او آگاه كردم . او گفت : او را بياور . وقتى چشم جعفر عليه السّلام به منصور افتاد لبانش به سختى حركت كرد كه من نشنيدم . آنگاه به منصور سلام گفت و منصور برخاست و او را در آغوش گرفت و در كنارش نشاند و به ايشان گفت : چه تقاضايى دارى ؟ ايشان نامههايى از خويشانش را بيرون آورد و چيزهايى براى ديگران تقاضا كرد و انجام شد . آنگاه منصور گفت : تقاضاى خودت را بگو . جعفر عليه السّلام به او فرمود : از من نخواه كه به نزدت بيايم . منصور به ايشان گفت : اين ممكن نيست وقتى تو به مردم مىگويى كه از غيب آگاهى . جعفر عليه السّلام به او فرمود : چه كسى اين را به تو گفته است ؟ منصور به پيرمردى كه در برابرش بود ، اشاره كرد . جعفر عليه السّلام به آن پيرمرد فرمود :
تو شنيدى كه من اين سخن را بگويم ؟ آن پيرمرد گفت : بله . جعفر عليه السّلام به منصور فرمود : اى امير المؤمنين آيا او سوگند مىخورد ؟ منصور به او گفت : سوگند بخور . چون آن پيرمرد شروع به سوگند كرد . جعفر عليه السّلام به منصور فرمود : پدرم از پدرش به نقل از جدّش از امير مؤمنان عليه السّلام روايت كرده كه وقتى كسى با سوگندى كه خداوند عزّتمند را تنزيه مىكند ، سوگند ياد كند اگرچه دروغ بگويد خداوند از كيفر كردن او در دنيايش امتناع مىكند ؛ زيرا كه خداوند عزّتمند را تنزيه كرده است . من او را سوگند مىدهم . منصور گفت : اختيار با شما است . جعفر عليه السّلام به آن پيرمرد فرمود : بگو از توان و قوّهء خداوند كناره مىگيرم و به توان و قوّهء خودم پناه مىبرم اگر از تو نشنيده بودم كه اين سخن را مىگويى . پيرمرد درنگ كرد و منصور عمودى را كه در دستش بالا برد ، بالا برد و گفت : به خدا سوگند اگر سوگند نخورى سرت را با اين عمود خواهم زد . پس پيرمرد سوگند خورد و آن را به پايان نبرده بود كه زبانش بيرون افتاد چنانكه سگ زبانش را بيرون مىاندازد و در اين هنگام مرد و جعفر عليه السّلام برخاست . ربيع گفته است : در اين هنگام منصور به من گفت : واى بر تو آن را از مردم نهان كن تا فريب نخورند .
الأمالي ( فارسى ) — صفحة 173
مساهمون: صادق حسن زاده
ص١٧٣