تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 711

مساهمون:

ص٧١١
پس به من گفت : اى سالم مىبينم كه بيماريت روزبه‌روز فزونى مىيابد ؟ به او گفتم : بله . گفت : مىخواهى كه تو را مداوا كنم و به اذن خداوند و الا بهبودى يا بى ؟ به او گفتم : من هيچ چيز چون اين امر نيازمند نمىباشم . پس مقدارى آب از يك ظرف را به من نوشاند و بيمارىام بر طرف شد و بهبود يافتم گويا هرگز بيمار نبوده‌ام . پس از چند ماه كه پيرزن به سراغم آمد به او گفتم : اى سلمه - اسم آن زن سلمه بود - تو را به خدا سوگند مىدهم چگونه مرا مداوا كردى ؟ پس گفت : با يكى از دانه‌هاى اين تسبيح - از تسبيحى كه در دست داشت - گفتم : اين تسبيح از چيست ؟ پس گفت : همانا اين تسبيح از گل قبر حسين عليه السّلام است . پس به او گفتم : اى از دين ، برگشته [ لقبى براى شيعه در نزد اهل سنت ] ! مرا با گل قبر حسين مداوا كردى . پس خشمگين از نزد من خارج شد . به خدا سوگند از آن لحظه بيمارىام به شديدترين صورت خود بازگشت . و من از آن روز بيمارىام را با تلاش و سختى معالجه مىكنم . به خدا سوگند [ از آن بيمارى ] بر خود هراسانم . آنگاه اذان‌گو اذان گفت پس آن‌دو مرد برخاسته و نماز گزاردند و از مقابل چشمانم دور شدند .

[ 592 - قصهء موسى بن عيسى و تربت امام حسين عليه السّلام ]

[ 649 ] 96 - ابو موسى بن عبد العزيز مىگويد : يوحنّا بن سراقيون مسيحى دانشجوى پزشكى مرا در خيابان ابو احمد ملاقات كرد پس نگهم داشت و به من گفت : به حق پيامبرت و دينت [ به من بگو ] : اين كيست كه گروهى از شما هر روز او را در حوالى قصر ابن هبيره زيارت مىكنيد ؟ او از كدام ياران پيامبرتان است ؟ گفتم : او از ياران پيامبر نيست بلكه فرزند دختر اوست . پس چه چيز تو را واداشت كه از او بپرسى ؟ پس گفت : در نزد من درباره او روايتى نيكو و نادر است . پس گفتم : آن را برايم روايت كن . پس گفت : شب‌هنگام سابور بزرگ ( خادم رشيدى ) به دنبال من فرستاد . به نزدش رفتم . پس به من گفت : با من بيا .