تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 635

مساهمون:

ص٦٣٥
باد قبلى پرده را براى امام كنار زد تا امام خارج گشت . پس متوكل گفت : نمىخواهيم كه باد پرده را كنار زند . خودتان پرده را از مقابل على بن محمد كنار زنيد .

[ 508 - سؤال متوكل از أشعر عرب ]

[ 557 ] 4 - راوى گويد : روزى امام بر متوكل داخل شد . پس متوكل گفت : اى ابا الحسن ! بهترين شاعران چه كسانى بودند ؟ و او پيش از امام از ابن جهم نيز پرسيده بود و او شاعران جاهليت و اسلام را ذكر نموده بود . پس هنگامى كه از امام پرسيد : گفت : فلانى فرزند فلانى كه علوى است . ابن فحّام گفت : گمان مىكنم او ( حمّانى ) باشد . امام فرمود : [ او علوى است ] چون اين چنين سرود : همانا گروهى از قريش بر ما فخر فروختند به خاطر برآمدگى گونه‌ها و بلندى انگشتان پس هنگامى كه براى قضاوت ميان ما و آنان به مخاصمه برخاستيم به نفع ما و به ضرر آنها حكم شد چون ما ، نداى گل‌دسته‌ها را بر فراز مىكنيم [ يا دوست مىداريم ] متوكل گفت : اى ابا الحسن ! نداى گل‌دسته چيست ؟ گفت : گواهى مىدهم كه هيچ معبودى جز خدا نيست و محمد فرستاده اوست . اى متوكل او جدّ من است يا جدّ تو ؟ پس متوكل خنديد و گفت : او جدّ توست . تو را از [ انتساب به ] او باز نمىداريم .

[ 509 - ابو طيب و زيارت عاشورا ]

[ 558 ] 5 - ابو محمد فحّام مىگويد : ابو طيّب برايم روايت كرد - او كسى بود كه براى زيارت در كنار ضريح داخل نمىشد و از پشت پنجره زيارت مىكرد - پس به من گفت : هنگام ظهر در روز عاشورا درحالى كه خورشيد [ از شدت گرما ] همه‌چيز را به جوش آورده و در راه نيز هيچ كس نبود به شهر وارد شدم . من از بدكاران و از اهل آن ديار در هراس بودم . پس پنهانى حركت كردم تا به ديوارى رسيدم كه از آن‌جا به سوى پنجره [ براى زيارت ] حركت مىكردم . پس چشم برگشودم و ديدم مردى در كنار در نشسته و پشت بر من كرده است گويا درون دفترى مىنگرد . پس با صدايى كه شبيه صداى حسين بن على بن جعفر بن رضا بود به من گفت : اى ابا طيّب ! من گفتم : آيا اين حسين است كه آمده است برادرش را زيارت كند ؟ گفتم : آقاى من . آمده‌ام تا از پشت پنجره زيارت كنم و آنگاه به سوى تو مىآيم و حق تو را اداء مىكنم . گفت : اى ابا طيّب ! چرا داخل نمىشوى .