تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 637

مساهمون:

ص٦٣٧
گفتم : خانه صاحبى دارد كه بدون اجازه او داخل نمىشوم . پس گفت : اى ابا طيّب تو دوستدار ما باشى و حقيقتا از ما پيروى كنى و [ آنگاه ] تو را بازداريم كه در خانه داخل شوى ! اى ابا طيّب ! داخل شو . پيش خود گفتم : حركت مىكنم و بر او سلام مىنمايم و نمىپذيرم [ كه در خانه داخل شوم ] . پس به در خانه آمدم و هيچ كس آنجا نبود كه مرا ببيند . ناگهان در مقابل ديدگانم خادم خانه را مشاهده كردم . پس در را بر من گشود و داخل شدم درحالىكه مىگفت : آيا تو كسى نبودى كه در خانه داخل نمىشدى ؟ پس گفتم : به من كه اجازه دخول دادند و مانده‌ايد شما .

[ 510 - قصهء نگين انگشتر ]

[ 559 ] 6 - فحّام گويد : منصورى از عموى پدرش همچنين عمويم از كافور خادم روايت مىكند كه : در جايگاهى اطراف امام عليه السّلام گروهى از مردم با شغلهايى گوناگون زندگى مىكردند و آن جايگاه چون روستايى بود و يونس نقّاش به نزد امام عليه السّلام مىآمد و به او خدمت مىكرد . پس روزى درحالىكه مىلرزيد نزد امام آمد و عرضه داشت : آقاى من ! به شما وصيّت مىكنم كه با خانواده‌ام به نيكى رفتار كنيد . امام فرمود : چه خبر است ؟ گفت : تصميم بر كوچ گرفته‌ام و مىخواهم از اين‌جا بروم . امام درحالى كه لبخند مىزد فرمود : چرا اى يونس . يونس گفت : « ابن بغا » نگينى به سوى من فرستاد كه قيمتى برايش نبود [ بسيار پرقيمت بود ] و خواست كه بر روى آن نقشى بيافرينم ولى آن را به دو قسمت شكستم و زمان تحويل نگين نيز فردا است و او « موسى بن بغا » است . يا هزار تازيانه به من مىزند يا مرا مىكشد . امام فرمود : به خانه‌ات برو . تا فردا گشايش حاصل مىشود پس جز خير نخواهد بود . فردا صبح يونس درحالىكه مىلرزيد به نزد امام آمد و گفت : فرستاده ابن بغا آمده است و نگين را مىطلبد . امام فرمود : به سوى او برو پس جز خير مشاهده نخواهى كرد . يونس گفت : آقاى من به او چه بگويم ؟ امام لبخند زد و فرمود : به سوى او برو و آن خبرى را كه برايت آورده است بشنو . پس هرگز جز نيكى نخواهد بود . راوى گويد : پس يونس حركت كرد و لبخندزنان بازگشت و گفت : آقاى من ، فرستاده او به من گفت : دو شريك با يكديگر به نزاع برخاسته‌اند پس اگر بتوانى آن را به دو نگين تقسيم كنى تو را بىنياز خواهم ساخت . پس آقاى ما امام عليه السّلام فرمود :