[ 485 - آمدن مال و پول خدمت امام هادى عليه السّلام از قم در زمان متوكّل ]
[ 528 ] 66 - منصورى از عموى پدرش روايت مىكند : روزى بر متوكل داخل شدم و او شراب مىنوشيد پس مرا به نوشيدن فراخواند . گفتم : آقاى من ، هرگز شراب ننوشيدهام . پس گفت :
تو با على بن محمد ( امام هادى ) شراب مىنوشى . پس گفتم : كسانى را كه در برابرت هستند نشناختهاى و اين به زيان توست نه زيان او ديگربار چنين تهمتى به او نزن . راوى گويد :
روزى از روزها فتح بن خاقان به من گفت : متوكل خبردار شده كه مالى از سوى قم [ براى امام هادى ] مىآيد و به من فرمان داده است كه در كمين آن مال باشم تا او را باخبر سازم . پس به من بگو كه آن مال از چه راهى مىآيد تا متوكل را از آن بازدارم . پس به نزد امام هادى عليه السّلام آمدم و نزد او يكى از كارگزاران را ملاقات كردم . پس امام لبخندى زد و فرمود : اى ابا موسى ! جز خير نمىباشد . چرا سخن متوكل را [ كه مىگفت تو با من شراب مىنوشى ] برايم بازگو نكردى ؟
عرضه داشتم : آقاى من شما را بزرگتر از آن داشتم [ كه آن سخن را بر زبان آورم ] . پس امام به من فرمود : آن مال امشب مىرسد و ياران متوكل بر آن دست نمىيابند . پس شب در نزد من بمان . شبهنگام كه براى نماز شب برخاسته بود در حين ركوع ، نماز را با سلام به پايان رساند و به من فرمود : آن مرد به همراه اموال آمد و خادم نگذاشت كه به نزدم آيد پس بيرون رو و هر آنچه با اوست برگير . پس بدر آمده ديدم كه زنبيلى همراه دارد كه اموال درون آن است پس آن را گرفتم و بر امام وارد شدم . پس امام فرمود : به او بگو گردنبندى را كه آن زن قمى گفت كه از مادر بزرگش براى او مانده است به ما بدهد . پس به سوى او رفتم پس گردنبند را به من داد و آن را نزد امام آوردم . پس امام به من فرمود : به او بگو : روپوشى كه بهجاى آن جايگزين كردى به ما بازگردان . پس به سوى او آمده و سخن امام را به او گفتم . پس گفت : بله .
دخترم از آن گردنبند خوشش آمد پس من اين روپوش را جايگزينش كردم و به او دادم [ تا دخترم به همان دلخوش باشد و گردنبند را طلب نكند ] به خانه مىروم و آن را بازپس مىآورم پس امام فرمود : خارج شو و به او بگو : همانا خداوند و الا آنچه براى ما و بر عليه ماست حفظ و نگهدارى مىكند ، آن را از دوشت درآور و به ما بده . پس به سوى او رفتم پس روپوش را از دوشش درآورد و از هوش رفت . پس امام به سوى او خارج شد و پس آن مرد عرضه داشت : [ در حقيقت امر شما ] ترديد داشتم و اكنون به باور و يقين رسيدم .