تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 463

مساهمون:

ص٤٦٣
پس كلام ميان آن‌دو بالا گرفت تا آنكه به يكديگر فحش و ناسزا گفتند . پس عمرو گفت : به من پرخاش مىكنى درحالى كه تو بنده و عبد من هستى ؟ اسامه گفت : به خدا سوگند من بنده تو نيستم و اين‌كه به تو منسوب باشم مرا شادمان نمىكند . آقاى من ، رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله است . پس عمرو گفت : آيا نمىشنويد كه اين بنده در مقابل من چه بر زبان مىآورد ؟ آنگاه عمر رو به او كرد و به او گفت : اى فرزند زن سياه‌رو ! چه چيز تو را به سركشى واداشته است ؟ پس گفت : تو از من سركش‌ترى . مادرم را بد بر مىشمارى درحالى كه به خدا سوگند مادرم نكوتر از مادر تو است و امّ ايمن كنيز رسول خدا است كه رسول خدا چندين بار به او بهشت را وعده داده است و پدرم نكوتر از پدرت است و او زيد بن حارثه همراه و دوست و بنده رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله است كه در « موته » در راه فرمانبردارى خدا و فرستاده خدا صلّى اللّه عليه و إله شهيد گشت و رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله از دنيا رفت درحالى كه من فرمانرواى پدرت و كسانى كه بهتر از پدرت هستند همچون ابو بكر و عمر و ابو عبيده و مردان شريف از مهاجرين و انصار بودم . پس اى فرزند عثمان ، تو به من فخر مىفروشى ؟ پس عمرو گفت : اى جماعت ! آيا نمىشنويد كه اين بنده چگونه مرا خوار مىسازد ؟ پس مروان بن حكم برخاست و در كنار عمرو بن عثمان نشست و حسن بن على عليه السّلام نيز برخاست و در كنار اسامه نشست پس عتبة بن ابى سفيان برخاست و در كنار عمرو نشست و عبد اللّه بن عباس برخاست و در كنار اسامه نشست همچنين سعيد بن عاص برخاسته و كنار عمرو نشست و عبد اللّه بن جعفر نيز از جاى خود بلندشده و كنار اسامه قرار گرفت . پس هنگامى كه معاويه مشاهده كرد آنان دوگروه از بنى هاشم و بنى اميه گشته‌اند ترسيد كه مبادا بلايى بزرگ به وقوع بپيوندد . پس گفت : من از [ حقيقت مالكيت ] اين باغ آگاهم . آن جماعت گفتند : براساس دانشت سخن بگو كه ما به آن خشنوديم . پس معاويه گفت : گواهى مىدهم كه رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله اين باغ را براى اسامه بن زيد قرار داد . اى اسامه برخيز و باغ خود را با راحتى و آسايش برگير . پس اسامه و بنى هاشم برخاستند و به معاويه پاداشى نيكو دادند .