[ 158 - خبر دادن حضرت على به ذى قار به اينكه بر دشمنانش پيروز مىشود و قتل طلحه و زبير ]
[ 173 ] 27 - منهال بن عمرو مىگويد : مردى از بنى تميم برايم روايت نمود كه در ذى قار به همراه على بن ابى طالب عليه السّلام بوديم درحالىكه به روشنى مىديديم در اينروز زبون خواهم شد [ كنايه از كشته شدن به سرعت در جنگ است ] پس شنيدم كه على عليه السّلام مىفرمود : به خدا قسم ! هرآينه بر اين گروه [ اصحاب جمل ] پيروز مىشويم و اين دو مرد - طلحه و زبير - را خواهيم كشت و [ خون ] لشكر اين دو را مباح خواهيم ساخت . تميمى مىگويد : به نزد عبد اللّه بن عباس آمدم و گفتم : آيا نمىبينى پسر عمويت چه مىگويد ؟ او گفت : شتاب مكن تا آنچه را واقع خواهد شد مشاهده كنى . پس هنگامى كه ماجراى بصره آن شد كه من در آن حاضر بودم [ و با چشمان خود حادثه جمل را مشاهده نمودم ] گفتم : پسر عمويت را جز به آنكه راست گفت و حقيقت را بيان كرد مشاهده نمىكنم . پس ابن عباس گفت : واى بر تو ! همانا ما با ياران محمد سخن مىگفتيم كه پيامبر صلّى اللّه عليه و إله هشتاد پيمان را به او بيان نمود كه هيچ عهدى از آن هشتاد پيمان را با كسى جز او مطرح ننمود . پس چهبسا اين سخن نيز از آن پيمانها باشد .
[ 159 - خواب سدير و خوردن خرما از رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله ]
[ 174 ] 28 - سدير صيرفى مىگويد : رسول خدا صلّى اللّه عليه و إله را در خواب مشاهده كردم درحالىكه در مقابلش طبقى بود كه با دستمالى پوشيده شده بود . پس به ايشان نزديك شدم و سلام كردم .
حضرت سلامم را پاسخ گفت و دستمال را از روى طبق برداشت . در آن مقدارى خرما بود و حضرت شروع به خوردن از آن نمود . پس به ايشان نزديك شدم و عرضه داشتم : اى فرستاده خدا ، خرماى ديگرى به من بده . پس خرماى ديگرى به من داد و من آن را خوردم . پس هرگاه خرمايى مىخوردم يك خرماى ديگر از حضرت طلب مىنمودم تا اينكه پيامبر هشت خرما به من عطا كردند و من آن هشت خرما را خوردم آنگاه از پيامبر خرماى ديگرى طلب كردم .
پس به من فرمودند : براى تو كافى است .