تخطي إلى المحتوى الرئيسي

الأمالي ( فارسى ) — صفحة 169

مساهمون:

ص١٦٩
و از جايگاهى كه در آن بودند خارجشان ساخت . گيسوان آن‌دو نوجوان از دو سوى رخسارشان رها شده بود . پس دستور داد آنان را سر ببرند پس سر بريده شدند و خبر به مادرشان رسيد كه نزديك بود جان از بدنش خارج شود آنگاه مادرشان اين شعر را سرود : چه‌كسى دو فرزندم را كه مانند دو مرواريد بودند كه از آن صدف جدا مىگردد مىشناسد / چه‌كسى دو فرزندم را كه گوش و چشم من بودند مىشناسند پس امروز قلبم گرفته مىشود / از بسر خبر دار شدم و آنچه آنان گمان نمودند و سخنانشان و تهمت‌هايى روا مىدارند را باور نكردم / بر كشته شدن دو فرزندم با ناتوانى و ضعف سوگوارى مىكنم و مرثيه مىخوانم و ستم و زيادروى اين‌گونه است / چه‌كسى مادرى شيدا و گريان و مصيبت‌زده را به سوى دو كودكش در نبود سلف ( پدر ) از دست رفته‌اند راهنمايى مىكند . راوى گويد : سپس عبيد اللّه بن عباس پس از آن واقعه با بسر بن ارطاة نزد معاوية [ در مجلسى ] با هم بودند ، معاويه به عبيد اللّه گفت : آيا اين شيخ را كه دو كودكت را كشته است مىشناسى ؟ بسر گفت : بله ، من قاتل آن‌دو هستم ، چه مىگويى ؟ عبيد اللّه گفت : [ چه خوب بود ] اگر شمشيرى داشتم . بسر گفت : شمشيرم را بردار . و به شمشيرش اشاره كرد . پس معاويه او را نهى نمود و از آن كار بازداشت . و گفت : اى شيخ ! تو را چه شده است . چقدر تو نادانى به مردى كه دو فرزندش را كشته‌اى اعتماد مىكنى و شمشيرت را به او مىدهى . گويا تو بزرگان بنى هاشم را نمىشناسى . به خدا قسم اگر شمشيرت را به او مىدادى از تو آغاز مىكرد و سپس به سراغ من مىآمد . عبيد اللّه گفت : به خدا قسم ! از تو آغاز مىكردم و سپس به سراغ او مىرفتم .

[ 103 - پيامبر صلّى اللّه عليه و إله آيهء أَمَّنْ يُجِيبُ الْمُضْطَرَّ

قرائت فرمودند و حضرت على عليه السّلام در كنارش بود ] [ 112 ] 21 - عمران بن حصين مىگويد : من و عمر بن خطاب نزد پيامبر نشسته بوديم و على نيز در كنار پيامبر نشسته بود كه پيامبر اين آيه را تلاوت فرمود : « آيا آن‌كه دعاى درمانده‌اى را اجابت مىكند و گرفتارىها را بر طرف مىسازد و شما را وارثان اين زمين مىنمايد معبودى ديگرى است ؟ چه مقدار اندك پند مىگيريد » [ نمل ( 27 ) : آيهء 62 ] راوى مىگويد :