در چهل و هفتمين سال از پادشاهى بخت نصر ، « عزير » به پيامبرى رسيد .
خداوند عزير را بر مردم روستايى برانگيخت كه پيش از آن مرده بودند . ولى خداوند آنها را دوباره زنده كرد . آنان به عزير پناه برده و به او ايمان آوردند و او را بسيار دوست داشتند .
روزى عزير براى انجام كارى از ميان آنها رفت و هنگامىكه بازگشت دوباره آنان را مرده يافت . او از مرگ آنان بسيار اندوهگين شد و با تعجب گفت :
خداوند چگونه مىخواهد آنها را زنده كند ؟ آنگاه خداوند جان عزير را صد سال گرفت و پس آنگاه عزير و اهل آن روستا را دوباره زنده كرد ولى ديرى نپاييد كه بخت نصر همهء آنان را دوباره كشت .
پس از بخت نصر فرزندش « مهرويه » شش سال و بيست روز پادشاهى كرد .
او بود كه دانيال پيامبر را در ميان گودالى از آتش افكند و به شدت شكنجهاش نمود و درندگان را به جان او و يارانش انداخت ولى سرانجام خداوند آنان را نجات بخشيد . همانگونه كه خداوند در مورد آنان فرموده است :
« قُتِلَ أَصْحابُ الْأُخْدُودِ النَّارِ ذاتِ الْوَقُودِ » .
پس از دانيال فرزندش « مكيخا » به جانشينى پدر رسيد . در روزگار او « هرمز » شصت و سه سال و سه ماه و چهار روز پادشاهى كرد و پس از او « بهرام » بيست و شش سال فرمانروايى نمود .
مكيخا و يارانش در روزگار بهرام در نهايت سختى زندگى مىكردند و به ناچار ايمان خود را از پادشاهان پنهان مىداشتند .
پس از بهرام ، فرزندش كه او نيز « بهرام » نام داشت ، هفت سال حكومت كرد .
سرانجام مكيخا نيز با دنيا وداع نمود و فرزندش « انشوا » به پيامبرى رسيد .
ميان عيسى بن مريم و محمد مصطفى صلّى اللّه عليه و آله چهار صد و هشتاد سال فاصله افتاد .
روزگارى نيز شاپور بن هرمز هفتاد و دو سال بر اريكهء قدرت تكيه زد . در آن زمان « انشوا » مردم را به خداپرستى فرا مىخواند .
پس از شاپور « اردشير » دو سال حكومت كرد و در روزگار او بود كه داستان