آن حضرت فرمودند : چنين كسانى در بنى اسرائيل بسيار بودند . همانگونه كه مردى بىآنكه چهل شبانهروز رياضت كشد دعا كرد و دعايش برآورده مىشد ولى شخص ديگرى از همان خانواده چهل شبانهروز به عبادت مىپرداخت ولى پس از آن ، دعايش برآورده نشد .
او نزد عيسى آمد و از او خواست تا برايش دعا كند .
عيسى از خدا خواست تا خواستهء آن مرد را برآورده سازد ولى خداوند وحى فرمود : بندهام از راهى كه به او دستور دادهام وارد نمىگردد ؛ چرا كه او هنگام دعا ، در نبوت تو ترديد داشت .
عيسى از آن شخص پرسيد : آيا در پيامبرى من ترديدى دارى ؟
آن شخص به دروغ سوگند خورد كه چنين نيست . ولى از عيسى خواست تا از خدا بخواهد ترديد قلبى او را از ميان ببرد .
عيسى نيز براى او دعا كرد و توبهء آن شخص پذيرفته شد و دعايش بر آورده گرديد . « 1 »
در بحار الانوار آمده است : روزى عيسى عليه السّلام به همراه حواريون از شهرى مىگذشت .
حواريون در آن شهر گنجى يافتند و از عيسى خواستند كه اندكى بيشتر در آنجا درنگ كنند ؛ شايد گنجهاى ديگرى را نيز بيابند .
عيسى گفت : شما در پى گنج خود باشيد و من نيز گنج خود را در اين شهر جستجو مىكنم . آنگاه عيسى به خانهء پيرزنى رفت كه همراه پسرش در نهايت تنگدستى در آنجا زندگى مىكردند .
عيسى با آن جوان به گفتگو نشست و او را جوانى بااستعداد يافت ولى اندوه را نيز در رخسارش مىخواند . عيسى دليل اندوه جوان را پرسيد : او گفت :
به دختر پادشاه سرزمينم دل بستهام ولى تنگدستم و جرأت خواستگارى از آن دختر را ندارم .
عيسى به او گفت : فردا كه وزيران پادشاه به دربار مىروند به آنان بگو كه
هامش
( 1 ) . اصول كافى ج 2 ص 400 .