مىخواهى به خواستگارى دختر پادشاه به روى . فردا وزيران با شنيدن سخن جوان ريشخندى زدند و پادشاه را از اين خبر آگاه كردند .
پادشاه ، جوان را به حضور فرا خواند و با تمسخر گفت : در صورتى دخترم را به تو مىدهم كه فلان مقدار ياقوت و مرواريد و سنگهاى قيمتى بياورى .
جوان از پادشاه فرصتى خواست و نزد عيسى بازگشت و ماجرا را براى او بازگفت . عيسى نشانى خرابهاى را به او داد و گفت : خداوند در گوشهء آن خرابه ، سنگها را به جواهرات تبديل ساخته است .
جوان به آنجا رفت و جواهرات را برداشت و نزد پادشاه برد .
پادشاه با ديدن جواهرات شگفتزده شد و براى آنكه دوباره او را بيازمايد خواهان جواهرات بيشترى شد . جوان دوباره بازگشت و جواهراتى را از آنجا برداشت و نزد پادشاه برد .
پادشاه از كار جوان در حيرت فرومانده بود و سرانجام دريافت كه او از عيسى بن مريم كمك گرفته است .
پادشاه عيسى را به همراه آن جوان دعوت كرد و دخترش را به همسرى او درآورد . از سويى نيز پادشاه پسرى نداشت و دامادش را جانشين خود ساخت .
دست تقدير چنان بود كه پادشاه دو روز ديگر از دنيا رفت و جوان به پادشاهى رسيد . هنگامىكه عيسى با جوان وداع مىكرد جوان از او پرسيد :
من در شگفتم كه اگر تو چنان توانى دارى كه مرا از فقر به پادشاهى رسانى چرا خود از اين توان بهره نمىجويى !
عيسى گفت : كسى كه دانشش الهى است و از فناى دنيا آگاهى دارد هرگز به زرق و برق دنيا دل نمىسپارد .
من در نزديكى به خداوند لذتى يافتهام كه دنيا برايم ارزشى ندارد .
آنگاه جوان گفت : پس اگر دنيا بىارزش است چرا مرا به چنين مهلكهاى گرفتار ساختى ؟ عيسى گفت : مىخواستم ديگران عبرت گيرند . آنگاه جوان تاج و تخت پادشاهى را به كنارى نهاد و همراه عيسى رفت . عيسى به حواريون رسيد كه در جستجوى گنج بودند و به آنان فرمود : اين جوان همان گنجى
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 586
مساهمون: صادق حسن زاده
ص٥٨٦