فرزند سليمان را به چشمهاى در مشرق كه غروبگاه خورشيد است ببرند .
برخى نيز گفتند كه او را به زمين هفتم ببرند .
ولى سليمان با پيشنهاد آنان مخالفت كرد چرا كه مىدانست عزرائيل به همهء اين مكانها دسترسى دارد . سرانجام كسى پيشنهاد داد كه او را بر روى ابرى نهند .
سليمان نيز پذيرفت ولى عزرائيل جان آن فرزند را ستاند و پيكر بىجانش را روى تخت سليمان افكند . سليمان نيز دانست كه نمىتوان از تقدير خداوند فرار كرد . همانگونه كه خداوند نيز فرموده است :
« وَ أَلْقَيْنا عَلى كُرْسِيِّهِ جَسَداً ثُمَّ أَنابَ »
امام صادق عليه السّلام فرمودهاند : هنگامى كه سليمان انگشترش را به دست مىكرد همهء جنيان و شياطين و پرندگان و درندگان نزد او گرد مىآمدند تا به فرمان او گوش فرا دهند و باد ، سليمان و همهء آن موجودات را به هركجا كه دستور مىيافت مىبرد .
سليمان نماز صبح را در شام و نماز ظهر را در فارس مىخواند . ولى هنگامى كه سليمان اسبهايش را كشت خداوند پادشاهىاش را از او ستاند .
هنگامى كه سليمان به تخلّى مىپرداخت انگشترش را به يكى از خدمتكارانش مىسپرد . روزى شيطان با حيلهگرى توانست انگشتر را از آن خدمتكار بگيرد .
سليمان همهء افراد مملكتش را به كار واداشت تا انگشتر را بيابند . از سويى شيطان به خانه مادر و همسران سليمان رفت و هنگامى كه جستجوگران به خانهء مادر سليمان رفتند مادر سليمان به آنان گفت : فرزندم نيكوكارترين بندهء خداست . ولى نمىدانم كه چرا امروز با من مخالفت كرده است .
جستجوگران با ديدن سليمان در آن خانه ، آنجا را نگشتند و دست خالى به خانهء همسران سليمان رفتند .
آنگاه شيطان به شكل سليمان درآمد و به آنجا رفت . همسران سليمان به جستجوگران گفتند : سليمان هرگز هنگام حيض نزد ما نمىآمد .
( و در اين ايام اصلا نزد ما نيامده است جستجوگران آنجا را نيز نتوانستند بگردند . )