سرانجام شيطان آن انگشتر را به دريا انداخت و ماهىاى به فرمان خدا آن انگشتر را بلعيد . سليمان چهل شبانهروز در كنار دريا گريه و تضرع كرد و مردم در جستجوى او بودند .
پس از آن سليمان صيادى را ديد و شاگردى او را كرد و يك ماهى به عنوان دستمزد گرفت .
هنگامى كه سليمان شكم ماهى را شكافت انگشترش را در آنجا يافت و دوباره با نيروى انگشتر به سلطنت رسيد . او دستور داد كه شيطانى را كه انگشترش را دزديده بود به همراه ياران آن شيطان به بند كشند و در شكاف صخرهها و درون آب زندانى كنند .
پس آنگاه سليمان به كاتبش آصف بن برخيا كه علم الهى در نزدش بود گفت : همهء دشمنانم را زندانى كردهام . اينك با تو چه كنم ؟ آصف گفت : من هرگز براى ستمپيشگان و بر عليه ستمديدگان چيزى ننوشتم .
اينك تو بگو كه چرا هدهد را كه بدبوترين و خسيسترين پرنده است چنين دوست دارى ؟
سليمان گفت : چون اين پرنده مىتواند از پشت سنگى بزرگ آب را ببيند .
آصف گفت : اگر چنين بينايىاى دارد پس چرا دامى را كه پيش پايش پهن مىكنند نمىبيند ؟
سليمان گفت : زيرا اگر تقدير خدا آن باشد كه او در دام افتد در برابر چشمانش پردهاى افكنده مىشود .
در روايتى صحيح از امام صادق عليه السّلام آمده است : هنگامى كه اسبها در برابر سليمان نمايش مىدادند ( سليمان غرق در تماشاى اسبها شد و ) نماز عصرش قضا شد .
دوباره خورشيد بازگشت و سليمان وضو ساخت و آنگاه گردن و پاهاى اسبها را نوازش كرد ؛ چرا كه اسبها گناهى نداشتند كه گردن و پاهاىشان با شمشير قطع گردد . « 1 »
هامش
( 1 ) . تفسير قمى ج 2 ص 234 تا ص 248 .