داد كه قومش هرزه و بدطينت هستند در اين هنگام بود كه گروهى از مردم وارد خانه لوط شدند « 1 » .
در كتاب ثواب الاعمال روايت شده است كه امام باقر عليه السّلام فرمود : قوم لوط در آغاز در شمار برترين و شايستهترين بندگان خداوند بودند . آنان چنان پرهيزگار بودند كه آنگاه كه به جايى مىرفتند زنان خود را نيز به همراه مىبردند و احكام و آداب الهى را انجام مىدادند . ابليس به آنان حسد ورزيد و بارها در برابر آنان ايستاد تا آنان را از بندگى باز دارد . روزى قوم لوط تصميم گرفتند تا در كمين ابليس بنشينند و او را نابود سازند ولى آنان ناگهان با پسركى زيبا روبهرو شدند . آنان يك نفر را برگزيدند تا شب آن پسر را نگاه دارد آن پسر فريادى زد و گفت : پدرم هرشب مرا بر روى شكم خود مىخواباند . اينك اگر چنين نكنى به خواب نمىروم . آن مرد نيز پسر را روى شكمش خواباند و اين گونه بود كه ابليس لواط را به او آموخت و خود نيز پنهانى گريخت . ديرى نگذشت كه قوم لوط در كمين رهگذران مىنشستند و با آنان لواط مىكردند و پس از چندى ديگر كسى از شهرشان عبور نكرد و مردان از زنانشان دست كشيده به سراغ پسران نونهال رفتند . ابليس تا اينجا به خوبى مردان را به انحراف كشيده بود و اينك به سراغ زنان آن قوم رفت و به آنان آموخت كه چگونه با يكديگر به مساحقه بپردازند . در اين هنگام بود كه خداوند سه فرشته جبرئيل ، ميكائيل و اسرافيل را در سيماى پسرانى زيبا به سوى آن قوم فرستاد .
آنها نزد حضرت لوط رفتند و به آن حضرت كه كشاورزى مىكرد گفتند : ما فرستادگانى هستيم كه به سوى حاكم شهر فرستاده شدهايم . لوط آنان را از كردار زشت قومش آگاه نمود ولى آنان خواستند كه به ميان مردم شهر بروند .
لوط به آنان گفت : صبر كنند تا هوا تاريك شود . دخترش را فرستاد تا براى مهمانان آب و نان و پوشاك آورد . در آن هنگام باران تندى باريدن گرفت و لوط و همراهانش به راه افتادند و لوط از كنار ديوار مىرفت ولى مهمانانش از ميانه راه مىرفتند . ناگهان ابليس كه در ميانه راه كمين كرده بود پسرى را كه در دامان
هامش
( 1 ) . قصص الانبياء رواندى ص 120 .