لباسش پشمين بود و در دامنهء كوهها زندگى مىكرد و غذايش بيشتر از گياهان بود .
در روايتى ديگر آمده است كه او نجار بود و در چهار صد و شصت سالگى به پيامبرى رسيد . روزى جبرئيل با او ديدار نمود و از او پرسيد : چرا اين گونه گوشهگيرى ؟ گفت : مردم خدا را نمىشناسند ؛ به همين جهت از آنان كناره گرفتهام و توان رويارويى و ستيز با آنان را ندارم . جبرئيل پرسيد : اگر توان ستيز و رويارويى با آنان را داشته باشى آيا در برابرشان به پا مىخيزى ؟
نوح از شنيدن اين سخن شادمان گرديد و پس از گفتگو با جبرئيل دچار ترس و وحشت شد . جبرئيل گفت : من همنشين پدران تو آدم و ادريس هستم و خداوند مهربان بر تو سلام مىرساند . من فرمان يافتهام تا لباس شكيبايى و يقين و پيروزى و پيامبرى را بر تن تو بپوشانم و به تو امر كنم تا با « عموره » دختر ضمران بن اخنوخ ازدواج كنى ؛ زيرا او نخستين كسى است كه به تو ايمان خواهد آورد .
نوح در روز عاشورا با عصايى سپيد كه او را از رازهاى قومش آگاه مىساخت به ميان آنان رفت . آن روز ، عيد بود و رؤساى قبيلهها كه بيش از هفتاد هزار نفر بودند برگرد بتها جمع شده بودند . ناگهان نوح نداى « لا إله الا اللّه » سر داد . ندايش چنان الهى بود كه بتها به لرزه درآمدند و آتشكدهها خاموش شدند و همگان ترسيدند .
آن ستمگران از نوح خواستند كه خود را معرفى كند . نوح گفت : من بندهء خدا و فرزند بندهء خدا هستم . خداوند مرا به سوى شما برانگيخته است .
« عموره » سخن نوح را شنيد و همانجا به او ايمان آورد . پدر عموره او را خشمگينانه گفت : آيا به نوح ايمان آوردهاى . مىترسم كه پادشاه از كارت آگاه شود و تو را بكشد . عموره گفت : اى پدر ! خرد خويش را به كار بند . نوح مردى تنها است ولى با اين وجود ندايش در ميان شما ترس و رعب پديد آورده است ولى وعدههايش در دلهاى شما رخنه نكرده است .
ترجمه قصص الانبياء : تاريخ انبياء از آدم تا خاتم ( فارسى ) — صفحة 155
مساهمون: صادق حسن زاده
ص١٥٥