گفته است : رسول خدا صلى الله عليه و آله شنيد مردى گمشدهاى در مسجد مىجويد . فرمود : « هيچ گاه نيابى ! مسجدها براى چنين كارى ساخته نشده است » « 1 » 101 - يحيى بن سعيد براى ما نقل كرد و گفت : جعد براى ما نقل كرد و گفت : يزيد بن خُصَيفه از سائب بن يزيد نقل كرد كه گفت : در مسجد خوابيده بودم كه مردى وارد شد . سر خود را بلند كردم ؛ ديدم عمر است . گفت : « برو و آن دو مرد را بياور » . من رفتم و آنها را آوردم . پرسيد شما كه هستيد و از كجاييد ؟ گفتند : از مردمان طايف هستيم . گفت : اگر از مردم اين شهر مىبوديد پيش از آن كه تازيانه بخوريد ، از من جدا نمىشديد ، شما در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله صدايتان را بلند مىكنيد ! « 2 » 102 - حبان بن بشر براى ما نقل كرد و گفت : يحيى بن آدم ، از ابوادريس ، از محمدبن عمرو بن علقمه از محمد بن عبدالرحمان بن حاجب از پدرش نقل كرد كه گفت : ميان عثمان و طلحه در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله مشاجرهاى روى داد . خبر آن به عمر رسيد . عمر به سراغ آنان آمد و در حالى به مسجد رسيد كه عثمان رفته و طلحه مانده بود . گفت : آيا در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله سخنان بيهوده و ناروا بر زبان مىآوريد ؟ راوى گويد : طلحه پس از شنيدن اين سخن دو زانو شد و گفت : من به خداوند سوگند ، ستمديده و ناسزا شنيدهام ! عمر گفت : آيا در مسجد رسول خدا صلى الله عليه و آله سخنان بيهوده و ناروا به زبان مىآوريد ؟ از من رهايى نخواهى يافت . [ طلحه ديگر بار ] گفت : اى اميرمؤمنان ، از خدا پرواكن ! از خدا پرواكن ، به خدا سوگند من همان ستمديدهء ناسزا شنيدهام ! در اين هنگام امّ سلمه از حجرهء خود گفت : « به خدا سوگند ، طلحه ستمديده و ناسزا شنيده است » . راوى گويد : چنين بود كه عمر از طلحه دست بداشت سپس به سراغ ام سلمه رفت و گفت : چه مىگويى ؟ ابن خطاب تازه آشناست و اگر طلحه را دشنام مىداد طلحه نيز او را دشنام مىگفت و اگر طلحه را مىزد طلحه نيز او را مىزد . اما خداوند عمر را تازيانهاى داد كه با آن مردم
تاريخ المدينة المنورة (تاريخ مدينه منوره) (فارسى) — صفحة 46
مساهمون: ابن شبة النميري
ص٤٦
هامش
( 1 ) . سند حديث صحيح است . منابع آن در شمارهء 87 گذشت .
( 2 ) . بخارى ( 470 ) اين حديث را نقل كرده است .